sتاریخ روزاوقات شرعی
روزشمار غدیر حدیث موضوعی حقانیت شیعه قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
درباره
سیدمرتضی ناصری کرهرودی ابن حاج سید محمد آقا ابن سید ابراهیم ابن[13]

(سید مرتضی ناصری کرهرودی معلم بازنشسته )ابن حاج سید محمد آقا (از مادرحاجیه خانم سیده صدیقه اجاقی انجدانی ابن سید عبداله ) ابن سید ابراهیم ابن سید رمضان (صاحب علم غیبی محل سادات کرهرود) ابن میرناصر ابن میر بها الدین ابن میرعلی ابن آقامیر ابن میربها ابن سیدمحمد مکی زاهد معروف به باباسید محمد بن غیاث الدین بن معصوم بن تاج الدین بن رضی الدین بن علی بن ابومحمدرضاءالدین حسن ملقب به کمال الدین بن فخرالدین محمدبن محمدرضی الدین زاهد بن رضی الدین محمد بن زید بن داعی بن زید بن علی بن حسین بن حسن التج بن ابی الحسن العلی بن ابومحمدحسن الرئیس بن حسن الفطس بن علی الاصغر بن امام زین العابدین علیه السلام بن امام حسین شهید علیه السلام بن امام علی علیه السلام بن ابیطالب ابن عبدالمطلب ابن هاشم (از طرف مادری سیده صدیقه اجاقی انجدانی ابن سید عبداله )

جستجو
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی



ابر برچسب ها

مولانا

مولوی / من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

 

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا

امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی

هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی

امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری

فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا

امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت

فردا ملک بی‌هش شود هم عرش بشکافد قبا

ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری

زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا

باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش

هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی

تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا

صد ذرگی دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا

 

مولانا محمد جلال الدین

 

مولانا / چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

 

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل

کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد

این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس

ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را

کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی

کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را

دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی

کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو

عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد

آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را

ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی

لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را

صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده

وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون

منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند

یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را

مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او

گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین

کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین

در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

 

مولوی

مولوی / چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

 

چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا

گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون

ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را

معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما

اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا

از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم

شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را

کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف

در تو را جان‌ها صدف باغ تو را جان‌ها گیا

ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده

در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما

ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت

ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما

تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد

در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا

تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم

در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما

آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا

کو خورده باشد باده‌ها زان خسرو میمون لقا

ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر

آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها

ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش

در فرقت آن شاه خوش بی‌کبر با صد کبریا

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش

گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا

وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا

از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک‌ها

ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت

بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا

چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد

دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا

تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده

زان باغ‌ها آفل شده بی‌بر شده هم بی‌نوا

زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری

کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا

زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه

در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا

از شه چو دید او مژده‌ای آورد در حین سجده‌ای

تبریز را از وعده‌ای کارزد به این هر دو سرا

 

مولانا محمد جلال الدین

مولوی / چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

 

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

 







مولانا / جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

 

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله

تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

مخمور و مست گردان امروز چشم ما را

رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را

از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم

فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

ای آب زندگانی ما را ربود سیلت

اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو

همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را

گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم

زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن

کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را

نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان

مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را

ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید

گر بشنود عطارد این طرقوی ما را

سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان

زخمه به چنگ آور می‌زن سه توی ما را

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

مولانا

مولوی / بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها

 

بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها

تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها

بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها

تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان‌ها

ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن

مگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها

ور جادویی نماید بندد زبان مردم

تو چون عصای موسی بگشا برو زبان‌ها

عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر

چون آینه‌ست خوشتر در خامشی بیان‌ها

 

مولوی

مولوی / بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

 

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن

بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه

تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم

با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را

جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی

کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را

چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم

بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

جام چو نار درده بی‌رحم وار درده

تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن

تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

درده میی ز بالا در لا اله الا

تا روح اله بیند ویران کند جسد را

از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش

چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را

مولانا جلال الدین محمد

مولانا / بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

 

با آن که می‌رسانی آن باده بقا را

بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن

جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را

آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را

آن چاه بابلت را وان کان سحرها را

بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر

از سر بگیر از سر آن عادت وفا را

دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته

طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را

در نورت ای گزیده‌ای بر فلک رسیده

من دم به دم بدیده انوار مصطفا را

چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی

شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را

از شمس دین چون مه تبریز هست آگه

بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

 

مولانا

یک دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند در باره عید نوروز از حضرت مولانا

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

مولانا

 

گفت ای یاران زمان آن رسید

کان سر مکتوم او گردد پدید

جمله برخیزید تا بیرون رویم

تا بر آن سر نهان واقف شویم

در فلان صحرا درختی هست زفت

شاخهااش انبه و بسیار و چفت

سخت راسخ خیمه‌گاه و میخ او

بوی خون می‌آیدم از بیخ او

خون شدست اندر بن آن خوش درخت

خواجه راکشتست این منحوس‌بخت

تا کنون حلم خدا پوشید آن

آخر از ناشکری آن قلتبان

که عیال خواجه را روزی ندید

نه بنوروز و نه موسمهای عید

بی‌نوایان را به یک لقمه نجست

یاد ناورد او ز حقهای نخست

تا کنون از بهر یک گاو این لعین

می‌زند فرزند او را در زمین

او بخود برداشت پرده از گناه

ورنه می‌پوشید جرمش را اله

کافر و فاسق درین دور گزند

پرده خود را بخود بر می‌درند

ظلم مستورست در اسرار جان

می‌نهد ظالم بپیش مردمان

که ببینیدم که دارم شاخها

گاو دوزخ را ببینید از ملا

مولانا

 

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما

نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار

می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت

دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس

بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین

شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفته?

شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها

از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش

عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی

یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:

« هرگز مباد سایه? یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال

جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر

کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر

جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن

ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد

هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست

جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب

پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست

وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر

آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد

چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت

با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد

هرکس که اعتماد کند بر وفای تو

پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد

مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست

ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد

سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب

آخر زمانیان را آب حیات داد

بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند

آخر زمانیان را کردست افتقاد

حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز

آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد

دریای رحمتش ز پری موج می‌زند

هر لحظه? بغرد و گوید که: « یا عباد »

هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار

ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار

شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید

ناگه نماز شام یکی صبح بردمید

جانی که جانها همگی سایهای اوست

آن جان بران پرورش جانها رسید

تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا

بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید

از بند و دام غم که گرفتست راه خلق

هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید

بگشای سینه را که صبایی همی رسد

مرده حیات یابد و زنده شود قدید

باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین

کان خاک جرعه? ز شراب صبا چشید

گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست

نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید

ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان

دریا کجا شود به لب این سگان پلید

عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه

ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید

بازار آخر آمد هین چه خریده?

شاد آنک داد او شبه? گوهری خرید

بشناخت عیبهای متاع غرور را

بگزید عشق یار و عجایب دری گزید

نادر مثلثی که تو داری بخور حلال

خمخانه? ابد خنک آ، کاندرو خزید

هر لحظه? بهار نوست و عقار نو

جانش هزار بار چو گل جامها درید

من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام

می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »

 

 

 







Image result for ?مولانا?‎Image result for ?مولانا?‎

 

خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را

دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را

دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو

ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را

اعدا که در کمینند در غصه همینند

چون بشنوند چیزی گویند همدگر را

گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند

در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را

ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن

در خانه دلم شد از بهر رهگذر را

رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد

می‌خواند یک به یک را می‌گفت خشک و تر را

زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم

پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را

ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم

بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را

دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته

یعنی خبر ندارم کی دیده‌ام گهر را

مولانا

 







موضوعات مرتبط: اشعار سهراب سپهری ، اشعار سایر شاعران/ رباعی-مثنوی و ... C ، شعر نو .........تلگرام

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم
ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست
که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

سهراب سپهری

 

تلگرام

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای
سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالا دست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد
من
ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی آبی است
غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش
پر موسیقی باد
مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
آب را گل نکنیم

سهراب سپهری

 

تلگرام

بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
شادی خاطر اندوه گزارم نشدی
تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید
با که گویم که چراغ شب تارم نشدی
صدف خالی افتاده به ساحل بودم
چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی
بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز
برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی
از جنون بایدم امروز گشایش طلبید
که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی

شفیعی کدکنی

 

تلگرام

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشیگرفت
 جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگرمن نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شعور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته 
 چوت تب شعرم چنین افروختی

فروغ فرخزاد

 

تلگرام

آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد
آنشب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رسد شدم...
شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق
در عمق چشمهای تو حبس ابد شدم... 

محمد سلمانی

  __________________________

 

چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم
که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم
مرا به خویشتن خویش وانهید که من
نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم...

محمد سلمانی

 __________________________

 

...تاریخ‌نویسان که قلم در کفشان بود
جز ننگ به پیشانی میهن ننوشتند
یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدند
یک برگ ز خاموشی سوسن ننوشتند
هفتاد من از کاغذ ملّت به هدر رفت
افسوس که قانون مدوّن ننوشتند

محمد سلمانی

 __________________________

 

 

وقتی که حکمران چمن باد می‌شود
اول تبر حواله شمشاد می‌شود
دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی
در گلشنی که قبله‌نما باد می‌شود
بلبل خموش، غنچه گرفتار، گل ملول
یعنی چمن مدینه بیداد می‌شود
جایی که سنگ، زمزمه عشق سردهد
آنجاست تیشه قاتل فرهاد می‌شود
یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست
درگیر و دار حادثه جلاد می‌‌شود...

محمد سلمانی

 

 __________________________

 

 

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است
ولى برای رسیدن، بهانه بسیار است
بر آن سریم کزین قصه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دست بردار است
کسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند
که از تو - از تو بریدن چه قدر دشوار است
مخواه مصلحت اندیش و منطقى باشم
نمی شود به خدا، پاى عشق در کار است
تو از سلاله ى‌سوداگران کشمیرى
که شال ناز تو را شاعرى خریدار است
در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب
دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است
کسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزینش این انتخاب ناچار است

محمد سلمانی

 

  __________________________

 

 

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هرچه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم
تا نیفتد از قلم، هیچ‌یک در این میان
روی ساقه‌هایشان، ضربدر گذاشتیم
از برای احتیاط، احتیاطِ بیشتر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم
جابه‌جا گماردیم، چشم‌های تیز را
تا تلاش سرو را بی‌ثمر گذاشتیم
کارِمان تمام شد، باغ قتل‌عام شد
صاحبانِ باغ را، پشتِ در گذاشتیم
سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغِ گُر گرفته را، شعله‌ور گذاشتیم
روزِ اوّلِ بهار، سفره‌یی گشوده شد
جایِ هفت‌سین‌مان، هفت سر گذاشتیم
در بیان شاعری، حرف اعتراض بود
هی نگو چرا نگفت، ما مگر گذاشتیم؟
این سؤال دختر کوچکم «بنفشه» بود
چندمین بهار را پشت سر گذاشتیم؟

محمد سلمانی

 __________________________

 

 

...کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ 
که من از اینهمه دیوار بدم می آید 
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم می آید
ای صبا بگذر و از من، به تبر دار بگو
که از این کار تو بسیار بدم می آید...

 محمد سلمانی

 

  __________________________

 

 

عشق پرواز بلندی‌ست مرا پر بدهید
به من اندیشة از مرز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشده‌ای می‌گردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید
تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی‌در و پیکر بدهید
آتش از سینة آن سرو جوان بردارید
شعله‌اش را به درختان تناور بدهید
تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید
عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید
تن برازندة او نیست، به او سر بدهید
دفتر شعر جنون‌بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانة دیگر بدهید

 محمد سلمانی

 

 __________________________

 

 

 

بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می‌خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصلة غنچه تنگ نیست
در کارگاه رنگرزانِ دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته‌اند
در مکتبی که عزّت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می‌گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به قلّه تاریخ می‌رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

 محمد سلمانی

 

 

 

تلگرام

 







 

شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز

 ****************** 

خیام نیشابوری:


بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

 ****************** 

شعر درباره نوروز از حافظ شیرازی:


ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی           از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی     به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

  ******************

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار


بهاری داری از وی بر خور امروز          که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد            چو هنگام خزان آید برد ، باد

 ******************

شعری زیبا درباره بهار از مولوی:


ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

 

 


موضوعات مرتبط: اشعار حافظ شیرازی ، اشعار سعدی شیرازی ، اشعار خیام نیشابوری ، اشعار نظامی گنجوی ، شعرهای مربوط به فصل بهار
برچسب‌ها: اشعار فصل بهار , اشعار نوروز , اشعار سال نو , شعر درباره فصل بهار , اشعار تبریک سال نو

تاریخ : 1395/12/26 | 15:29 | نویسنده : bermuda | نظر بدهید






زندگی نامه :

 

افشین یداللهی (زاده? 21 دی 1347 در اصفهان ) ترانه‌سرا و پزشک متخصص اعصاب و روان اهل ایران بود. پدر افشین یداللهی از بزرگان شهر ایزدخواست بوده است و مادر وی نیز اهل اسفرجان است.

وی فعالیت‌های حرفه‌ای ترانه‌سرایی خود را در سال 1376 در سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران آغاز کرد. نخستین ترانه‌های وی با آهنگسازی فؤاد حجازی و شادمهر عقیلی و با خوانندگی خشایار اعتمادی اجرا می‌شد

یداللهی برای تیتراژ بسیاری از سریال‌های تلویزیونی، ترانه‌هایی سرود. سریال‌هایی چون شب آفتابی، مسافری از هند، فقط به خاطر تو، کمکم کن، سریال غریبانه، شب دهم، خط شکن، میوه? ممنوعه، مدار صفر درجه، تبریز در مه و معمای شاه.[2] وی همچنین ترانه های ای قشنگ تر ا پریا را برای شهرام شپره و آهنگ وای وای،وای مهدی مدرس را سروده.


درگذشت:

افشین یداللهی بامداد چهارشنبه 25 اسفند 1395 در مسیر بازگشت از هشتگرد به سمت تهران به دلیل برخورد شدید یک دستگاه کامیون با خودرویش، به شدت مجروح شده و در بیمارستان امام جعفر صادق (ع) شهر هشتگرد درگذشت.

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

 

میوه ممنوعه – افشین یداللهی – احسان خواجه امیری – علیرضا قربانی
میشه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده 
تو اضطراب عشق و گناه بی‌اراده 

  

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است

  

شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای

آیینه ی خالی فقط امروز تصویر من است

  

از عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر

من روح بارانم ببین ، چون عشق تقدیر من است .

 

 

تیتراژ پایانی سریال معمای شاه 

 

ایران به آتش می‌کشد، خاموشی تاریخ را
هوشیار پایان می‌دهد، مدهوشی تاریخ را 

ایران به شوق زندگی، در مرگ رویین‌تن شده
مرد و زنش تلفیقی از، ابریشم و آهن شده

ایران پر است از عاشقان، این گنج‌های بی‌شمار
مرزیست پر گوهر ولی، با رنج‌های بی‌شمار

در بند بنشانم ولی، از بند‌ها آزاد شو
قلب مرا ویران کن، با خون من آباد شو

ما قرن‌ها پای وطن، پیدا و پنهان مانده‌ایم
ما پای فرهنگی کهن، با نام ایران مانده‌ایم

ایران به آتش می‌کشد، خاموشی تاریخ را
هوشیار پایان می‌دهد، مدهوشی تاریخ را

ایران به شوق زندگی، در مرگ رویین‌تن شده
مرد و زنش تلفیقی از، ابریشم و آهن شده

ایران پر است از عاشقان، این گنج‌های بی‌شمار
مرزیست پر گوهر ولی، با رنج‌های بی‌شمار

 

 

سراینده : افشین یداللهی

خواننده : سالار عقیلی

بی‌عش







 

  قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی

 

خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری

نه ز دیار و دیاری
باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من
همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید
که فریبی تو فریب

که دروغی تو دروغ
قاصدک هان!

ولی
راستی آیا رفتی با باد؟

با تو ام آی کجا رفتی آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک، قاصدک، قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

 


  آمد و رفت ... 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت .

 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت .

 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد .

 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت.

 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد .

 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت.

 خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد.

  که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت.

 رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد.

 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت .

 بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ؟

 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 12:46  توسط ساحل  |  181 نظر

lovemelody.ir 125 300x224 هوا را از من بگیر، خنده ات را نه! 

  تونیستی.....

  تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند

تمام گنجشکان که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته‌اند

ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت‌ها لب حوض

درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من

تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد

نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من 

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

به روی لوح سپهر 

ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

 چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر

به چشم هم‌زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

 

به خواب می‌ماند

تنها به خواب می‌ماند

چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

 

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

 

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می‌شنوم

 

 تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دراین خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من

به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب در این رواق نیاز

پرنده‌ی ساکت و غمگین

ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

 

تو نیستی که ببینی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 22:31  توسط ساحل  |  46 نظر

زیادن دخترایی که....

ز?ادن دخترا?? که نگران پاک شدن آرا?ششون ن?ستن،

چون آرا?ش? ندارن.

رو سرشون هم گنبد امامزاده داود درست نم?کنن .

ز?ادن دخترا?? که وقت? ?ه پسر پولدار م?ب?نن دلشون نم?لرزه،

چون دلشون دله نه ژله.

 ز?ادن دخترا?? که با د?دن ماش?ن پسرا کف نم?کنن،

چون ا?نا دخترن نه دلستر،

عشق براشون مقدسه،اگه بهش دچار بشن همه کار برای طرفشون انجام

میدن... 

دختر.دختران زیبا.دخترای ناز

به سلامتی دخترایی که...

  سلامتی دخترایی که هنوز دوست داشتنین...

 هنوز مرد رو با آهن پاره ای که زیر پاشه نمی سنجن...

همونایی که بوی عشق میدن...

اونایی که مهربونن...

همونایی که یه خورده لوسن و اگه کسی دوستشون داشت نارو نمی زنن

بهش...

همونا که تا تهش هستن...

 سلامتی این فرشته های زمینی...

 به خصوص نوع ایرانیش...

 با این که کمیاب شدن ولی هنوز هستن...

 اگه از اینا پیدا کردین بدین بذاریمش رو سرمون...


 

زندگی  

زندگی چیست؟

 


زندگی یک گُل سرخ

 
که من از بوته ی احساس خودم می چینم

 


لب یک پنجره ی آبی چوبی

 


به تماشای جریان سرخی اش می شینم

 


لب این پنجره تا این گُل هست

 


می توان تا قله های اوج رفت

 


می شود پرنده بود

 


از درٌه های غم گذشت

 


زندگی دیگر چیست؟

 


زندگی راز شکیبایی توست

 


وقت آزادی پروانه ی عشق

 


که تو از عمق وجود

 


در پیله ی دل پروردی

 


از برای آزادی اش

 


مهرش از دل افکندی

 


از عشق خود دل کندی

 


وباز زندگی

 


رودی خروشان

 


می رود از کنار تو

 


پا در این رود گذاری

 


تا همیشه در جریانی

 


ور نه از دور ببینی

 
از قافله جا می مانی...


   

عشق

  

به یقین فلسفه ی خلقت دنیا عشق است

آنچه نقش است دراین گنبد مینا عشق است

 اهرمن،سیب،هراس،وسوسه و غفلت ... بس

علت معجزه ی

آدم و حوا عشق است

بیدلی گفت:حضرت دل آینه است

آنچه نقش است دراین آینه تنها عشق است

در شب قدر که برتر زهزاران ماه است

 

حاجت آینه ازحضرت یکتا 

عشق است

 آنچه لبخند نشاندست به دل ها مهر است

آنچه امید نهادست به دل ها عشق است

 از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

بهترین زمزمه در گوشه دل ما عشق است

هرچه حس است تعلق به جمالش دارد

آنچه دل می برد از عقل به مولا عشق است

قصه ی مولوی و شمس اگر شیرین است

علت آن است که معشوقه ی آنها عشق است

 هر حادثه ای که اتفاق می افتد در آن 

شک نیست که تقدیردل ما عشق است


    تورفتی...  برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.    برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.   برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .    برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر .    برای عشق وصال کن ولی فرار نکن .   برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن .  برای عشق بمیر ولی دل اون  رو نکش .  برای عشق خودت باش ولی خوب باش.

 






 

-آیا می دانستید که یک کوسه قادر است یک بخش خون را در 100 میلیون بخش آب تشخیص دهد؟

-آیا می دانستید که سمورهای دریایی هنگام خوابیدن دستهای هم را می گیرند تا همدیگر را گم نکنند؟

-آیا می دانستید که اگر یک مورچه به اندازه ابعاد یک انسان بود، می توانست دو برابر سریع تر از یک لامبورگینی حرکت کند؟

-آیا می دانستید که I am کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی است؟

-آیا می دانستید که دانشمندی که بلافاصله قبل و بعد از فوت افراد آنها را وزن کرد نتیجه گرفت که روح انسانها 21 گرم وزن دارد؟

-آیا می دانستید که کمترین درجه حرارت زمین که تا بحال ثبت شده 89- درجه سانتیگراد می باشد؟

-آیا می دانستید که هر هفت سال شما حدود نیمی از دوستانتان را از دست می دهید و آنها را با دوستان جدیدتان جایگزین می کنید؟

-آیا می دانستید که 91 درصد از خانمها ترجیح می دهند اولین قرار عاشقانه خود را لغو کنند تا این که بدون آرایش سر قرار حاضر شوند؟

-آیا می دانستید که ذهن ناخودآگاه شما 30000 بار قدرتمندتر از ذهن خودآگاه شما است؟

-آیا می دانستید که اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می شود؟

-آیا می دانستید که رکورد جوان ترین مادر دنیا مربوط به یک دختر 5 ساله اهل کشور پرو می باشد؟

-آیا می دانستید که گوش دادن به موسیقی با صدای بلند در حس بینایی تداخل ایجاد می کند؟ به همین خاطر است که وقتی می خواهید به دور دست نگاه کنید، هدفونتان را از گوش خود جدا می کنید.

-آیا می دانستید که هندوانه نه تنها تشنگی شما را رفع می کند، بلکه برای فرونشاندن التهابات ناشی از بیماری هایی همچون آسم، تصلب شریان، سرطان روده، ورم مفاصل و دیابت نیز بسیار مفید است؟

-آیا می دانستید که هر انسان بالغ به طور متوسط در طول روز بیش از 30 هزار فکر از ذهن خود عبور می دهد. ما از طریق عدم کنترل افکارمان زمینه ساز شرایط ابتلا به انواع بیماری ها می شویم. تحقیقات نشان داده است که ترس، به تنهایی باعث بروز بیش از 1400 واکنش جسمی و شیمایی و فعال شدن بیش از 30 نوع هورمون می شود؟

-آیا می دانستید که کشور فنلاند 5.5 میلیون نفر جمعیت دارد. این کشور دارای 2.2 میلیون سونا می باشد. مبلغ جریمه عدم رعایت سرعت مجاز در اتوبانهای فنلاند بر اساس درآمد فرد متخلف معین می شود. مطابق قانون چراغ جلوی اتومبیل ها در هر ساعت از شبانه روز حین حرکت باید روشن باشند. تلفن عمومی در این کشور وجود ندارد و همه صاحب تلفن همراه هستند؟


              

-آیا می دانستید که شهر استانبول در کشور ترکیه تنها شهر جهان است که در دو قاره مختلف قرار گرفته است؟

-آیا می دانستید که احتمال ابتلا به کمر درد در افراد سیگاری دو برابر افراد غیر سیگاری است؟

-آیا می دانستید که برزگترین کارفرمای جهان سامانه راه آهن کشور هند با بیش از 1.6 میلیون نفر کارمند می باشد؟

-آیا می دانستید که تقریباً بیش از 1300 گونه عقرب وجود دارد که تنها 25 گونه از آنها مرگبار می باشند؟

-آیا می دانستید که کم خوابی می تواند سیستم ایمنی بدن شما را ضعیف نموده و قابلیت مقابله با عفونت ها را کاهش دهد؟

-آیا می دانستید که یک درخت زیتون تا 1500 سال عمر می کند؟

-آیا می دانستید که "کانادا" واژه ایست هندی و به معنای "روستای بزرگ" است؟

-آیا می دانستید که هر خانم در طول عمر خود به طور متوسط 2.7 کیلوگرم رژ لب مصرف می کند؟

-آیا می دانستید که ظرفیت حافظه مغز انسان از 3 تا 3000 ترابایت تخمین زده می شود؟ مجموعه دانشنامه ملی بریتانیا که تاریخ 900 ساله را شامل می شود، 70 ترابایت حجم دارد.

-آیا می دانستید که وقتی یک پنگوئن نر عاشق یک پنگوئن ماده می شود، سرتاسر ساحل را جستجو می کند تا زیباترین سنگ ریزه را پیدا کرده و به او هدیه دهد؟

-آیا می دانستید که روانشناسان ادعا می کنند: وقتی هنگام خوابیدن بالشی را بغل می کنید، آرزو می کنید که کاش آن بالش کسی بود که دوستش دارید و دلتان برایش تنگ شده؟

-آیا می دانستید که بیشترین فرزندی که تا به حال یک زن به دنیا آورده مربوط به خانمی با 69 فرزند می باشد. او دارای 16 دوقلو، 7 سه قلو و 4 چهارقلو بوده است؟

-آیا می دانستید که علت این که عسل خیلی راحت هضم می شود این است که قبلاً توسط یک زنبور هضم شده است؟

آ-یا می دانستید که هزینه ساخت کشتی تایتانیک 7 میلیون دلار و هزینه ساخت فیلم آن 200 میلیون دلار بوده است؟

-آیا می دانستید که کوتاه ترین جنگ در تاریخ 1896 بین نازی ها و انگلستان رخ داد که 38 دقیقه طول کشید؟

-آیا می دانستید که کلمه Google از واژه googol به معنای "عدد یک به همراه 100 صفر" برگرفته شده است؟

-آیا می دانستید که رنگ آبی خاصیت آرام بخشی دارد. باعث می شود مغر هورمونهای آرام بخش ترشح کند؟

-آیا می دانستید که 10 درصد از درآمد دولت روسیه از فروش ودکا تامین می شود؟

-آیا می دانستید که 3000 سال قبل مصریان به طور متوسط 30 سال عمر می کردند؟

-آیا می دانستید که مردمک چشم، هنگام تماشای چیزی خوشایند تا 45 درصد بازتر می شود؟

-آیا می دانستید که خفاش ها هنگام خروج از غار همیشه به سمت چپ دور می زنند؟

 




dos1 جمله های زیبا برای یاد کردن دوست

چه کسی رسد به پایت ز محبت و صفایت / به خدا ز مهربانی در جهان یگانه هستی . . .
...............
مهربانی باغ سبزی است که از روزنه پنجره ها باید دید
مهربانم مگذار لحظه ای روزنه پنجره ها بسته شود . . .
  ...............     
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم، یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق به هر بی سروپایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست، یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم… 


در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست . . .
 ...............   
مهربونیات زیاده که هنوز خوب و صبوری / مثل یک حس قشنگی حتی وقتی خیلی دوری . . .
 
 
هیچ دانی نازنینم می توانی
راحت اسرار سعادت را بدانی
رمز خوشبختی انسان نیست جز این
مهربانی، مهربانی، مهربانی . . .
 ...............   
ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند
پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . . ؟
 ...............  
عشق را رنگ آبی زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردی را سیاه، دروغ را سفید،
ولی نمی دانم چرا به تو که میرسم نمی دانم مهربانی چه رنگی است . . .؟
 ...............  
حالا که آمده ای ، چترت را ببند
در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد . . .
  
مهربانـــم !

شرمنــده ام
کــه هیچ وقت، مهربانــی هایت را منتشـــر نکردم
امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را “پست” کردم
و غریبه هــا “لایک” زدند …
کــاش می توانستم
صدای تــو را بنویسم!
 ...............   
 
مهربانی تزئین لحظه هاست
برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .
 ...............   

کاش میشد بر جدایی خشم کرد / شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد
کاش میشد خانه ای از مهر ساخت / مهربانی را در آن سرمشق کرد . . .
 
 
مهربانی زبانی است که :
برای کور دیدنی ، برای کر شنیدنی ، و برای لال گفتنی است . . .
 
  ...............  
مهربانی نقش هر نقاش نیست / هر که نقشی را کشید نقاش نیست
نقش را نقاش معنا میدهد / مهربانی نقش یار است حیف که یار نقاش نیست . . .

 ...............  
 بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند
مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند . . .
 
  ...............  
تو همان مهربانی هستی؟! یا مهربانی همان توست؟!
نمی دانم
می دانم بی شک با هم نسبت نزدیکی دارید . . .
 ...............   
هیچ ثروتی بالاتر از مهربانی نیست ، یادت باشه تو خیلی ثروتمندی
یه خورده از ثروتت رو هم به ما بدی چی میشه آخه !؟




 

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل
می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده
باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:

خدایا شکر

                 

کلام های زیبای خداوند به بندگان...

بنده ای از خداوند پرسید : در مقام پروردگار می خواهی بنده هایت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟خدا وند گفت :بیاموزند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که خودشان او را دوست بدارند .بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم هایی عمیق در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیازمند است .بیاموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان رابیان کنند .بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند .بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 17:44  توسط ساحل  |  102 نظر


مرگ..... 

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدیدکه یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونموبگیر ...مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه .

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی خستگیم در رفت بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم.

 




 

 

اززشت رویی پرسیدند :

آنروزکه جمال پخش می کردند کجا بودی؟ 

گفت : در صف کمال
.
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن
.
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است
.
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست
.
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن

و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن

   هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید
.
        مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به          
برداشتن سنگ ریزه ها کرد
.
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار
.
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش
.
یادت باشه که :
در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود می خندی 
.
 آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
.
کشتن گنجشک ها ، کرکس ها را ادب نمی کند
.
از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار
.
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد



  

با سلام و احترام خدمت همه ی دوستان و عزیزانی که

 ممنون محبتهاشون هستم بنده چند روزی میرم مسافرت

انشاالله اگر خدا خواست و برگشتم پاسخگوی محبتهای

 شما عزیزان خواهم بود . 

در پناه خدای خوبیها شاد و سلامت باشید . 




برای یاد گرفتن هرگز دیر نیست ...

(بر اساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات عوفی):

ارسطو از دانشمندان بزرگ یونان باستان بود.وی از دوران کودکی تا آخرین روز زندگی اش از آموختن دست بر نمی داشت و هر روز چیز تازه ای می آموخت.او در سن هفتاد سالگی پیش چنگ نوازی رفت تا نواختن این ساز را بیاموزد.
یکی از دوستان آن نوازنده که مردی نادان و بی ادب بود با لحن تندی به ارسطو گفت:
خجالت نمی کشی که در این سن و
سال و با داشتن موی سفید می خواهی چنگ نواز شوی؟!
ارسطو با خونسردی و بدون این که ناراحت شود لبخندی زد و به آن مرد پاسخ داد:من از آموختن خجالت نمی کشم!خجالت من از آن است که در میان عده ای باشم و همه ی آن ها
نواختن چنگ را بلد باشند اما من بلد نباشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 21:31  توسط ساحل  |  72 نظر


جمله زیبا از مهاتما گاندی




 

 







به یقین، فلسفه خلقت دنیا عشق است(رضا اسماعیلی)


Image result for ?فلسفه ی این دنیا?‎

 

صدای سخن عشق

**

به یقین، فلسفه خلقت دنیا عشق است

آن چه نقش است در این گنبد مینا، عشق است

اهرمن، سیب، هوس، وسوسه، غفلت ... بس کن

علت معجزه آدم و حوا، عشق است

بیدلی گفت به من حضرت دل آیینه ست

آن چه نقش است در این آیینه، تنها عشق است

در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است

حاجت آیینه از حضرت یکتا، عشق است

آنچه لبخند نشانده ست به لب ها، مهر است

آنچه امید نهده ست به دل ها، عشق است

(( از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر ))

بهترین زمزمه در گوش دل ما، عشق است

هر چه حسن است، تعلق به جمالش دارد

ان چه دل می برد از عقل، به مولا عشق است

قصه مولوی و شمس اگر شیرین است

علت آنست که معشوقه آن ها، عشق است

راز شوریدگی (( فائز )) و ((باباطاهر))

علت بیدلی ((حافظ)) و ((نیما))، عشق است

نفس عشق شفا بخش دل مجنون است

تسلیت گوی دل خسته لیلا عشق است

روح فرهاد گرفتار، تب شیرین است

علت سوختن وامق و عذرا، عشق است

به گل سرخ قسم، یوسف دل معصوم است

ای ندامت نفسان، درد زلیخا عشق است

باز هم حادثه سیب که می افتد سرخ

جای شک نیست که تقدیر دل ما، عشق است  

 

 

رضا اسماعیلی

 

همیشه بهار

اشعار رضا اسماعیلی


تا شقایق هست 

شعر ینی ناگهان...! یک اتفاق ساده نیست

شعر در قاب نگاه من، تمام زندگی است

 

شعر یعنی، ترجمان داغ های سینه سوز

شعر یعنی، یک نفر تنهایی خود را گریست

 

شعر یعنی، مرهم لبخند بر لب های غم

کاش می فهمیدی ای دل، مهربانی را که چیست

 

شعر یعنی، دست امدادی که دارد بوی عشق

شاعر این دست روشن، هیچ می دانی که کیست؟

 

شعر یعنی، انتشار مهربانی های ما

شعر یعنی، خوب من! باید کنار عشق زیست

 

شعر یعنی، در کلاس دوستی اول شدن

بر زبان دفتر مشق محبت، طعم بیست

 

شعر یعنی ، بوی گل همسایه احساس ماست

منزل آواز بلبل، آنقدر ها دور نیست

 

شعر یعنی ، ناگهان فهمیدن این راز شرخ:

تا که لبخند شقایق هست، فصل زندگی است

 

شعر یعنی، رستخیز واژه های ناگهان

شعر، آری نازنین، یک اتفاق ساده نیست .

******************************************

 

سبوی رمضان

یک جرعه غزل، سهم من از هر دو جهان بس

از هر دو جهان، عشق مرا نام و نشان بس

 

یک قطعه ترنم ز لب باد مسافر

یک چشمه تبسم ز لب آب روان بس

 

همسایگی باغ گلی شاعر و شیدا

هم صحبتی باغچه ای غنچه دهان بس

 

یک کوزه پر از خواهش نوشیدن دریا

یک سفره پر از خاطره های خوش نان بس

 

یک رکعت مقبول، ارادت به گل سرخ

یک باغچه ادراک، ز گلبانگ اذان بس

 

یک قبله دعا، در شب عرفانی تقدیر

یک جرعه اجابت، ز سبوی رمضان بس

 

لب تشنه ام، آبم بدهید از غزل عشق

یک جرعه غزل، سهم من از از هر دو جهان بس .

**************************************************
  






Image result for ?فلسفه ی این دنیا?‎

خیام، ریاضی دان و فیلسوف بزرگ ایرانی

عمر خیام منجم است، فیلسوف است، ریاضی دان بزرگی است. تقویم شمسی که امروزه از آن استفاده می کنیم حاصل تلاش های اوست؛ با این حال آن مهم ترین امری که از او آموخته ایم «دم را غنیمت شمردن» است.
امتیاز خبر: 96 از 100 تعداد رای دهندگان 41700
برترین ها - محمودرضا حائری: عمر خیام منجم است، فیلسوف است، ریاضی دان بزرگی است. تقویم شمسی که امروزه از آن استفاده می کنیم حاصل تلاش های اوست؛ با این حال آن مهم ترین امری که از او آموخته ایم «دم را غنیمت شمردن» است. حکیمی که جز به مدد باده سنگینی بار تن را نمی توانست تحمل کند. زندگی و شاعرپیشگی او همچون بسیاری دیگر از بزرگان این سرزمین در ابهام مانده است. ما نخواسته ایم یاد آن دسته از اندیشمندان مان را که غیر از «ما» فکر می کرده اند را زنده نگه داریم. در این چند دهه که خواسته ایم که آنها را پس از قرن ها پنهان کاری و تجاهل بازشناسیم راه دشواری در پیش داشته ایم.

امام غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری از حکما و ریاضیدانان و شاعران بزرگ اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است سال ولادت حکیم عمر خیام دقیقاً مشخص نیست. او در شهر نیشابور به دنیا آمد. به این علت به او خیام می‌گفتند که پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است.

خیام

خیام در دوران جوانی به فراگیری علم و دانش پرداخت به طوری که در فلسفه، نجوم و ریاضی به مقامات بلندی رسید و در علم طب نیز مهارت داشت به طوری که گفته شده او سلطان سنجر را که در زمان کودکی به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه کرده است.

خیام در زمان خود دارای مقام و شهرت بسیار بود و معاصران او همه وی را به لقب‌های بزرگی مانند امام، فیلسوف و حجة‌الحق ستوده‌اند.

خیام در زمان دولت سلجوقیان زندگی می‌کرد که قلمرو حکومت آنان از خراسان تا کرمان، ری، آذربایجان و کشورهای روم، عراق و یمن و فارس را شامل می‌شد.

او در علم نجوم مهارت داشت به طوری که گروهی از منجمین در ساختن رصدخانه سلطان ملکشاه سلجوقی با وی همکاری کردند.

مرگ خیام را میان سال‌های 517–520 هجری قمری می‌دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره‌ نویسان نیز وفات او را سال 516 نوشته‌اند، اما پس از بررسی‌های لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال 517 هجری قمری بوده است. مقبره ی او هم اکنون در شهر نیشابور، در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می‌باشد، قرار گرفته است.

خیام

خیام زندگی‌اش را به عنوان ریاضیدان و فیلسوفی شهیر سپری کرد، در حالی‌که معاصرانش از رباعیاتی که امروز مایه شهرت و افتخار او هستند بی‌خبر بودند. معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده‌اند. صادق هدایت در این باره می‌گوید:

«گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطه? تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یک دسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیه? جنگ‌ها و کتب اشخاص با ذوق به طور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده است.»

نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبسته ی خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در سال 1313 هجری خورشیدی آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی را محمد علی فروغی به سال 1320 انجام داد.

«رباعیات خیام با همه ی قلت به سبب جسارت و تازگی مضامین از شهرتی زاید الوصف برخوردار است. او در این رباعیها افکار فلسفی خود را که غالباً حاکی از تحیر یک متفکر در برابر اسرار خلقت و تاثر و ناپیدایی سرنوشت آدمیان است، بیان می کند. وی قائل به بازگشت آدمیان و رستاخیز نیست و چون فنای فرزندان آدم را از مصائب جبران ناپذیر می شمارد، می خواهد این مصیبت را با تمسک به لذات آنی جبران کند.»

خیام

در جهان خیام به عنوان یک شاعر، ریاضیدان و اخترشناس شناخته شده‌است. هرچند که اوج شناخت جهان از خیام را می‌توان پس از ترجمه شعرهای وی به وسیله ادوارد فیتزجرالد دانست. این در حالی است که بسیاری از پژوهشگران شماری از شعرهای ترجمه‌شده به وسیله فیتزجرالد را سروده خیام نمی‌دانند و این خود سبب تفاوت‌هایی در شناخت خیام در نگاه ایرانی‌ها و غربی‌ها شده‌است. تأثیرات خیام بر ادبیات غرب از مارک تواین تا تی. اس الیوت او را به نماد فلسفه شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده‌است.

چند رباعی از خیام

ابر آمد و باز بر سر سبزه گزیست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل از ایام جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز

در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست





صفحات :
|  1  2  3  4  5  >>  >  |