روزشمار غدیراوقات شرعیتاریخ روز حقانیت شیعه
سفارش تبلیغ
صبا
درباره
[13]

(سید مرتضی ناصری کرهرودی معلم بازنشسته )ابن حاج سید محمد آقا (از مادرحاجیه خانم سیده صدیقه اجاقی انجدانی ابن سید عبداله )

جستجو
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها

صبر در قرآن

مشخصات افراد صبور از دیدگاه قرآن/ نسبت صبر و عقل از دید پیامبر(ص) در گفتگو با شمعون راهب

صبر در قرآن
شناسه? خبر: 2234768 - شنبه 26 بهمن 1392 - 08:14
خبرگزاری مهر- گروه دین و اندیشه: صبر در آیات و روایات اسلام از چنان جایگاهی برخوردار است که آن را در کنار عقل توصیف کرده اند، به گونه ای که پیامبر(ص) صبر را اولین ثمره عقل خوانده و قرآن، بر ارزشمندی صبر به واسطه کسب رضای الهی تأکید داشته و آن را یکی از ویژگی های صاحبان عقل برمی شمارد.

واژه صبر و مشتقات آن 103 بار در قرآن به کار رفته که نشان از اهمیت ویژه این حرکت اخلاقی از دیدگاه دین مبین اسلام و قرآن کریم دارد. در باب ارزش والای صبر همین بس که قرآن در آیات متعددی با عبارت «الله مع الصابرین»، «إنّ الله یحبّ الصابرین» و عبارات دیگر به آنان م‍ژده می‌دهد که خداوند با صابران همراه است و آنان را بسیار دوست دارد، و در بیان علت رسیدن بعضی از بنی اسرائیل به مقام امامت و هدایت مردم می فرماید:«وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ»«و از آنان امامان (و پیشوایانى) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت مى‏کردند؛ چون شکیبایى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»
خداوند در موارد مختلف به پاداش صابران پرداخته است از جمله این آیه که می فرماید:«وَ جَزاهُمْ بِماصَبَرُوا جَنَّةً وَ حَریراً...»«و در برابر صبرشان، بهشت و لباسهاى حریر بهشتى را به آنها پاداش مى‏دهد!...»

این آیه و آیات بعد که در وصف صبر بر گرسنگی و ایثار طعام امام علی(ع) و خانواده ایشان نازل شده است، به پاداش آن اشاره نموده و نعمتهای بهشتی را که به خاطر صبر به آن بزرگوارن داده شده، بیان می‌کند، و این خود بیان‌گر نشانه ای بر پاداش عظیم و منزلت صابران در درگاه خداوند است.

خداوند صبر را از ویژگی صاحبان عقل توصیف می کند/صبر در صورتی ارزشمند است که برای کسب رضای الهی باشد

به هر حال انسان و محل زندگی او به نحوی آفریده شده که با آفات، کمبودها، موانع و مصیبتهای فراوانی همراه است و همیشه آفات و مصائبی در اموال، عزیزان، دوستان و... در کمین نعمتهاست که موجب از دست دادن آنها می‌شود؛ از سویی دیگر انسان در معرض حملات شدید تمایلات نفسانی است که همه این موارد ابزار آزمایش انسان توسط خدای متعال به شمار می آیند همانگونه که قرآن می فرماید«وَ نَبْلُوَکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنا تُرْجَعُون‏‏» یعنی«و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش مى ‏کنیم و سرانجام بسوى ما بازگردانده مى ‏شوید!»

در این میان بر اساس آیات و روایات، تنها کسانی از میان موانع و مشکلات، سلامت به مقصد می رسند که با صبر، به قضای الهی راضی شده و تمایلات نفسانی را حبس نموده، و تسلیم امر خداوند گشتند. مصائب گوناگون آنان را از شکر، اطاعت و عبادت خداوند باز نداشته و با وجود تمام مشکلات، خود را به انجام وظایف الهی وادار سازند.  خداوند در قرآن کریم در موارد مختلف به شکلهای گوناگون به این موضوع پرداخته و انسانها را با جایگاه و ارزش صبر آشنا ساخته است؛ همچنین به صابرین همراهی و یاری خود را در مراحل سخت زندگی، وعده داده و نعمت‌های ویژه‌ای عنایت کرده است:«وَ بَشِّرِ الصَّابِرین... أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُون‏‏»

از نظر قرآن، صبر در صورتی ارزشمند است که به قصد تقرب و برای کسب رضای الهی باشد که خداوند صبر را از ویژگی صاحبان عقل توصیف می کند و در این باره چنین می فرماید:«إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْباب‏... وَالَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ... اُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّار»

بیان پیامبر(ص) در نسبت صبر و عقل در گفتگو با شمعون راهب

همچنین روایات اسلامی بر همراهی صبر و عقل تصریح دارد. به طور نمونه در روایتی «شمعون راهب از پیامبر(ص) پرسید: به من بگو عقل چیست و چگونه است. چه چیز از آن منشعب مى‏ شود و چه چیز منشعب نمى‏ شود. اقسام و انواع عقل را برایم توصیف نما؟ رسول خدا(ص) فرمود: «همانا عقل، زانوبندى است بر نادانى و نفس [امّاره‏] مانند پلیدترین جانوران است که اگر پایش بسته نشود، بی‌راهه مى‏رود و سرگردان مى‏ شود، پس عقل زانوبند نادانى است. براستى، خداوند عقل را آفرید و به او فرمود: رو کن و او رو کرد؛ سپس فرمود: برگرد و او برگشت، آن‌گاه خداى تبارک و تعالى به او فرمود: به عزّت و جلالم سوگند که من آفریده‏اى از تو بزرگ‌تر و فرمان‌بردارتر نیافریدم، به تو آغاز کنم و تو را به درگاه خود برگردانم، معیار پاداش و کیفر تویى، پس، از عقل، بردبارى نشأت گرفت و از بردبارى، دانش و از دانش، هوشیارى و از هوشیارى، پاکدامنى و از پاکدامنى، خویشتن‌دارى و از خویشتن‌دارى، حیا و از حیا، وقار و از وقار، پایدارى بر کار خوب و از پایدارى بر کار خوب، بیزارى از کار بد، و از بیزارى از کار بد، پیروى از اندرزگو، پس این ده دسته از انواع اخلاق نیکو است و هر کدام از این ده دسته، ده نوع دیگر را در بر دارد ...»

مراتب صبر

بنابر روایات نقل شده از پیامبر اکرم(ص)، صبر دارای سه مرتبه است؛ اول «صبر بر مکروهات و مصایب»؛ که شکیبایی انسان در برابر حوادث تلخ و ناگوار مثل خسارات مالی، مرگ عزیزان، بیماری و... از جمله مراتب صبر است که قرآن کریم از آن این‌گونه یاد کرده است:«وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرین‏ الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏». دوم «صبر بر طاعت» است؛ تکالیفی که خدای متعال بر عهده‌ بندگان قرار داده، با دشواری‌هایی همراه است؛ لذا ممکن است انسان به خاطر دشواری در انجام آن کوتاهی کرده و آن را ترک کند؛ از این رو قرآن کریم انسانها را به صبر بر امتثال وظایف دینی توصیه کرده است:«رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْ لِعِبادَتِه‏». سومین مرتبه «صبر در معصیت» است که بالاترین مرحله از صبر است و آن ایستادگی در برابر شعله‌های سرکش شهوات و هیجان‌های برخاسته از هوی و هوس و یا مقامات دنیوی است؛ چراکه بیشتر انسان‌ها در برابر فقر و گرفتاری طغیان نمی‌کنند؛ ولی وقتی خدا مقام، پول و صحّت بدن بدهد، آن وقت خیلی سخت است که خودش را سالم نگه دارد و صبر پیشه کند و این نعمت موجب غفلت و معصیت او نگردد. از این قسم به صبر بر نعمت نیز تعبیر می کنند.

قرآن کریم در این باره می فرماید:«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ إِلاَّ الَّذینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات‏» یعنی «و اگر بعد از شدّت و رنجى که به او رسیده، نعمتهایى به او بچشانیم، مى‏گوید: مشکلات از من برطرف شد، و دیگر باز نخواهد گشت! و غرق شادى و غفلت و فخرفروشى مى‏شود... مگر آنها که (در سایه‌ ایمان راستین،) صبر و استقامت ورزیدند و کارهاى شایسته انجام دادند.» صبر در برابر معصیت‌ها و هوای نفس آنقدر عظیم است که حتی یوسف نبی(ع) نیز خود را از شرّ آن ایمن ندانسته و به خدا پناهنده می شود:«وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی‏».

صبر در روابط اجتماعی

یکی از اقسام صبر، بردباری در روابط اجتماعی است. انسانها در زندگی خود با افکار و عقاید گوناگونی، موافق یا مخالف برخورد می کنند، که به لحاظ اهمیت، انسان را به موضع گیری های متفاوتی وادار می کند؛ لذا قرآن کریم به مؤمنان سفارش می کند که برای مقابله با عقاید باطل و رفتار خشونت آمیز دشمنان اسلام، صبر پیشه کنند و به بهترین وجه به مقابله با آنها برخیزند:«ادْفَعْ بِالَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ ‏وَ ما یُلَقَّاها إِلاَّ الَّذینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظیمٍ» یعنی «بدى را با نیکى دفع کن، ناگاه (خواهى دید) همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است! امّا جز کسانى که داراى صبر و استقامتند، به این مقام نمى ‏رسند، و جز کسانى که بهره­ی عظیمى (از ایمان و تقوا) دارند، به آن نایل نمى‏گردند!». از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که می‌فرماید: نصف ایمان صبر و نصف دیگر آن شکر است. به این معنا که انسان در زندگی، یا در آسایش است، که باید در آن حال شکرگزار باشد، یا در حال سختی و گرفتاری است که باید صبور باشد. از سوی دیگر، «صبر بر طاعت»، «صبر در معصیت» و «صبر در مصیبت» تقریباً تمامی رفتارهای دینی را پوشش می‌دهد. کسی که می‌خواهد دیندار خوبی باشد باید از صفت صبر برخوردار باشد.

ارزشمند بودن هدف (ارزشمندی زندگی اخروی)،مشخص بودن هدف (رضایت خداوند)، اشتیاق رسیدن به هدف (دست‌یابی به پاداش‌های دنیوی و اخروی)، ترس از شکست (ترس از عذاب جهنم).... از پایه‌های روان‌شناختی صبر توصیف شده است. در واقع اگر هدف مشخص نباشد، فرد نمی‌داند چرا و به چه دلیلی باید سختی‌ها را تحمل کند، در نتیجه نمی‌تواند صبر کند. از این‌رو، در قرآن به هدف صبر اشاره شده است: (وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ( (رعد: 22) از نظر یک مؤمن بالاترین هدف، جلب رضایت پروردگار است. صبر مانند هر رفتار دیگر نیاز به انگیزه دارد. اولین چیزی که ایجاد انگیزه می‌کند هدف است.پیامبران بزرگ الهی که پیش‌قراولان صبر بودند، هدف مشخصی برای صبر خود داشتند. قرآن در مورد پیامبر گرامی اسلام می‌فرماید: (وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ) شکیبایی پیشه کن و این شکیبایی تو جز برای خدا نمی‏ تواند باشد.

فرد زمانی می‌تواند صبر کند که سختی‌ها را تحمل نماید، و در راه رسیدن به هدف سخت تلاش کند که آن هدف در نظرش ارزشمند باشد. قرآن هدف صبر را «جلب رضایت خداوند» بیان می‌کند و ارزشمندی این هدف را اینگونه نشان می‌دهد: (ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ) از آن‌ رو که خداوند متعال خود روان بشر را سرشته و می‌داند که انسان تنها به خاطر «هدف ارزشمند» می‌تواند صبر پیشه کند، در اینجا به فنای داشته‌های انسان و بقای عطایای خود اشاره نموده و ارزشمندی آنها را نشان می‌دهد. در انتهای آیه نیز به ارزشمندی پیامد صبر اشاره دارد. افرادی که صبر ندارند به متاع دنیا توجه دارند، ولی افراد صبور به پاداش‌های اخروی خداوند توجه دارند که ارزشمندی و ماندگاری آنها صبر را برای آنان امکان پذیر می‌سازد.

اگر کسی مشتاق رسیدن به چیزی باشد، سختی‌های رسیدن به آن را تحمل خواهد کرد. این اشتیاق لازمه ارزشمندی واقعی هدف نیست. ممکن است هدفی در واقع ارزشمند باشد ولی فرد اشتیاقی به رسیدن آن نداشته باشد؛ در نتیجه، دشواری‌های رسیدن به آن را تحمل نخواهد کرد. حضرت امیرالمؤمنین(ع) یکی از پایه‌های صبر را اشتیاق می‌داند: «فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِکَ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی الشَّوْقِ ... فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ» در این حدیث، امام علی(ع)به صورت واضح و روشن یکی از پایه‌های روان‌شناختی صبر را شوق و رغبت دانسته است. قرآن کریم مکرراً آثار و پیامدهای دنیوی و اخروی صبر را بیان فرموده است. توجه انسان به این پیامدها شوق و رغبت انسان را برمی‌انگیزد: (إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِساب)؛ بی‌تردید پاداش شکیبایان بدون حساب و به طور کامل داده می‌شود.

ترس از شکست (ترس از عذاب جهنم) نیز یکی دیگر از پایه های روان شناختی صبر است؛ از آموزه‌های اسلامی این ایده به دست می‌آید که شوق به تنهایی انسان را به مسیری سوق نمی‌دهد، بلکه ترس نیز لازم است. مثلاً درباره رابطه انسان با خدا باید تعادل بین خوف و رجاء را در نظر داشت. ترس مطلق از خداوند به ناامیدی و رها کردن عمل می‌انجامد و امیدواری مطلق به خداوند بی‌خیالی و رهاکردن عمل را در پی دارد. خویشتن‌داری و تحمل مشکلات زمانی به راحتی برای انسان امکان‌پذیر است که نه تنها رسیدن به هدف مزایایی برای انسان در پی داشته باشد، بلکه نرسیدن به آن انسان را با مخاطراتی مواجه سازد.

حضرت علی(ع) به روشنی هیجان ترس را از پایه‌های روان‌شناختی صبر برشمرده است:«فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِکَ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ علی الاشفاق مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ رَجَعَ عَنِ الْمُحَرَّمَاتِ»؛صبر دارای چهار شعبه است که یکی از آنها ترس است... کسی‌ که از آتش بترسد از محرمات دوری می‌ورزد. در قرآن کریم قریب یکصد مورد کلمه «النار» تکرار شده و خداوند مردم را از عذاب جهنم ترسانده است. این بدان روی است که ترس تأثیر زیادی در وادار کردن مردم به عمل دارد. پیامبران خود را بشیر و نذیر می‌دانستند، زیرا ساختار روانی برخی افراد به گونه‌ای است که علاقه‌مندی به چیزی آنان را به عمل وامی‌دارد و برخی دیگر فقط ترس زیربنای رفتار آنان را شکل می‌دهد. در فرد واحد نیز برخی رفتارها ممکن است به دلیل علاقه و رغبت و برخی دیگر به دلیل ترس انجام گیرد.

اگر انسان سختی‌ها را پله‌ای برای صعود و یا آزمونی برای قبول شدن بداند، در آن صورت، نه‌تنها مشکلات او را آزرده نمی‌سازد، بلکه شاید با آغوش باز به استقبال آنها برود و به راحتی آنها را تحمل کند. قرآن مکرراً به ما گوشزد کرده که سختی‌ها برای ابتلا و امتحان بندگان است: (وَ لَنَبْلُوَنَّکُم بِشی‏ْءٍ مِّنَ الخَْوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابرِِینَ). برای اینکه مؤمنان در برابر سختی‌ها درمانده نشوند و صبرشان را از دست ندهند، قرآن رنج‌ها را موقتی و پایان‌پذیر می‌داند: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا)؛ همراه با هر سختی گشایشی است. یک گام بالاتر از این، موقت دانستن کل دنیا و جهان است که در این صورت، انسان ایده بزرگ‌تر و جامع‌تر پیدا می‌کند که سختی و آسایش را پایدار نداند. دایمی دانستن راحتی به خاطر ایجاد تنبلی، انسان را از عمل دور نگه می‌دارد و مستمر دانستن رنج‌ها به دلیل درماندگی، توان عمل را از انسان می‌گیرد.

امیرالمؤمنین(ع)یکی از پایه‌های صبر را انتظار می‌داند. انتظار در اینجا به معنای سرآمدن مدت و پایان یافتن مهلت است: «فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِکَ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ علی ... التَّرَقُّبِ... مَنْ رَاقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَی الْخَیْرَات‏»؛کسی که منتظر مرگ است، مدت زمان زندگی خود را در دنیا زودگذر و موقتی می‌داند و به انجام کارهای درست می‌شتابد. حضرت علی(ع) انتظار مرگ را از پایه‌های صبر به شمار آورده است. به فکر مرگ بودن، پایان یافتن فرصت‌ها را نیز گوشزد می‌کند. وقتی فرد متوجه شود که وقتش رو به اتمام است، حاضر می‌شود سخت‌ترین کارها را برای رسیدن به موفقیت انجام دهد. پس می‌توان توجه به کم بودن زمان را نیز از پایه‌های صبر به شمار آورد. آن حضرت در کلام دیگری نیز رابطه صبر و زمان این‌گونه بیان می‌کند: «الصبر علی المضض یؤدی إلی إصابة الفرصة»؛شکیبایی بر رنج‌ها به درک فرصت‌ها می‌انجامد. پ

برخی ویژگی صابران در مناسبات اجتماعی بر اساس آیات قرآن

صبر  یک ویژگی روانی و ثبات درونی است که نتیجة آن مدیریت احساسات و هیجانات، توان تحمل سختی‌ها و سخت کوشی در کارهاست. صبر در زندگی انسان کارکردهای گوناگونی دارد؛ از جمله: انسان را در مقابله با تنیدگی‌ها یاری می‌دهد، موفقیت در تحصیل، شغل و روابط اجتماعی را تسهیل می‌کند، در برخورد با هیجانات و احساسات درونی توانمندتر می‌سازد و در زمینه دین‌داری انسان را یاری می‌دهد.

فرد صبور از اشتباهات و ظلم دیگران می‌گذرد و اهل گذشت است. آیات پیشین در مورد حق‌خواهی مظلوم بودند، اما قرآن کریم در آیه‌ای می‌فرماید:(وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُور( (شوری: 43)؛ کسی که صبر کند و ببخشد کار بزرگی انجام داده است. فرد صبور هنگام مصیبت‌ها و مشکلات، خداوند را به یاد می‌آورد: )... و بشّر الصابرین الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ).

فرد صبور در موقعیت‌های جهل و خشونت، با حلم و مدارا برخورد می‌کند: (وَ لَا تَسْتَوِی الحَْسَنَةُ وَ لَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلی‏ٌّ حَمِیمٌ وَ مَا یُلَقَّئهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ مَا یُلَقَّئهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ). معنای «ادفع بالتی هی احسن» این است که هنگام مواجه شدن با سیئه، با حسنه برخورد کن. علامه طباطبائی در المیزان می‌فرماید: «ادفع بحلمک جهلهم و بعفوک إساءتهم». افرد صبور در کارها مقاومت بیشتری دارد و هر فرد صبور کار چندین نفر غیر صبور را انجام می‌دهد: (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ).

فرد صبور اگر به درستی کاری اطمینان داشته باشد، به گفته‌های بی اساس دیگران توجه نمی‌کند: (إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِها وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ بِما یَعْمَلُونَ مُحیطٌ). صابر در برابر زخم زبان، تهمت و ناسزای افراد جاهل با بردباری برخورد می‌کنند: (وَ اصْبِرْ عَلی‏ ما یَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلاً)فرد صبور، موقع دزدیده شدن، مفقود شدن یا از بین رفتن اموالش برخورد منطقی دارد: (وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرین). همچنین در موقع از دست دادن شغل خود، از خود خویشتن‌داری نشان می‌دهد و توکل به خدا می‌کند: (وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ).

فردی که صابر است، هنگام از دست دادن عزیزان، بیش از حد بی‌تابی نمی‌کند:(وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ). یا هنگام بیماری خویشتن‌داری خود را از دست نمی‌دهد: (وَ الصَّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ). همچنین هنگام فقر و تنگ‌دستی متانت و خویشتن‌داری خود را حفظ می‌‌کند و جزع و بی‌تابی نمی‌کند: (وَ الصَّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ) و در برابر نیازهای فیزیولوژیک، خودکنترلی بیشتری از خود نشان می‌دهد:(لَنْ نَصْبِرَ عَلی‏ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها).

کسی که اهل صبر است، در موقعیت‌های ترس و خوف خویشتن‌داری از خود نشان می‌دهد:( وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ) و  در موقعیت‌های تنش‌زا می‌تواند خشم خود را کنترل کند:(الَّذِینَ یُنفِقُونَ فی السَّرَّاءِ وَ الضرََّّاءِ وَ الْکَظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یحُِبُّ الْمُحْسِنِین‏).







 

نویسنده:دکتر محمد علی رضائی اصفهانی


قرآن کریم قیامت را پایان جهان معرفی می‌کند و آغاز جهانی دیگر. این کتاب آسمانی در آیات متعددی سخن از حوادثی می‌گوید که در آستانه قیامت رخ می‌دهند و برخی از آنها نشانه‌های قیامت شمرده می‌‌شوند. مفسران و صاحب‌‌نظران علوم کیهان شناسی در مورد پایان‌جهان فعلی به چند دسته از آیات نظر دارند:
الف : آیاتی که اشاره به مرگ خورشید و ستارگان می‌کند. 
« و سخر الشمس و القمر کل یجری لاجل مسمی ».[1]
« و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام برای مدتی معین به سیر خود ادامه می‌دهند.» 
« اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت».[2]
« آنگاه که خورشید به تاریکی گراید و آنگاه که ستارگان خاموش شوند.» 
ب ـ آیه‌ای که به شکافتن ماه اشاره دارد: 
« اقتربت الساعة و انشق القمر» [3]
« قیامت نزدیک می‌شود و ماه شکافته می‌شود.» 
ج ـ آیاتی که اشاره به درهم ریختن نظام فعلی آسمان و ستارگان می‌کنند: 
« اذا السماء انفطرت و اذا الکواکب انتثرت»[4]
« آنگاه که آسمان شکافته می‌شود و آنگاه که ستارگان فرو ریخته و از هم پاشیده شوند.» 
« و جمع الشمس و القمر»[5] « و آفتاب و ماه بهم گردآیند.» 
د ـ آیاتی که اشاره به زلزله‌های عظیم در زمین می‌کند: 
« ان زلزلة الساعة شیء عظیم» [6] « که زلزله رستاخیز مطلب مهمی است.» 
هـ ـ آیاتی که اشاره به فروپاشی کوهها می‌کند: 
« و تکون الجبال کالعهن المنفوش»[7] « و ( روزی که ) کوهها مانند پشم زده شده رنگین شود.» 
و ـ آیاتی که اشاره به انفجار و برافروختگی دریاها دارد: 
«و اذا البحار سجرت » [8] «و در آن هنگام که دریاها برافروخته شود.» 
زـ آیه‌ای که به دود در آسمان اشاره می‌کند:‌
« فارتقب یوم تاتی السماء بدخان مبین» [9] « منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید می‌آورد.» 

نظریه‌های علمی در مورد پایان جهان: 

در مباحث کیهان شناختی دو مطلب در مورد پایان جهان مطرح می‌شود: 
اول: سرانجام حرکت انبساطی جهان: 
جهان در حال گسترش است و کهکشانها از همدیگر با سرعت دور می‌شوند.[10]ولی آیا جهان همیشه انبساط می‌یابد؟ یا انبساط روزی متوقف می‌شود و یا حتی جهان به نقطه آغازین خود باز می‌گردد؟ دانشمندان در این مورد سه احتمال مطرح کرده‌اند: 
الف ـ گسترش جهان دائمی است. 
ب ـ جهان سرانجام در اثر نیروی جاذبه منقبض شده و به یک نقطه باز می‌گردد(رمبش) . 
ج ـ جهان دائماً بین انفجارها و رمبش‌های بزرگ در نوسان است. 
« الکساندر فریدمن » فیزیکدان روسی در 1920 م نشان داد که پاسخ این پرسشها بستگی به جرم جهان دارد. اگر جهان به اندازه کافی ماده داشته باشد، سرانجام گرانش (نیروی جاذبه) انبساط جهان را متوقف خواهد کرد و اجرام به سوی هم حرکت می‌کنند و در آخر همه آنها در یک نقطه یگانه جمع می‌شوند این حادث « رمبش بزرگ» خوانده می‌شود. اما اگر جرم کافی وجود نداشته باشد ، جهان همچنان به انبساط خود ادامه خواهد داد. 
دانشمندان همچنان سعی می‌کنند با اندازه‌گیری جرم جهان دریابند که کدام حالت ممکن است.»[11]
دوم ـ سرانجام خورشید و ستارگان و زمین : 
برخی متخصصان فیزیک و کیهان شناسان برآنند که : 
« خورشید در هر ثانیه 564 میلیون تن هیدروژن به عنوان سوخت مصرف می‌کند که از این مقدار 560 میلیون تن هلیم به وجود می‌آید 4 میلیون تن مواد باقی مانده که فقط 7/0% سوخت مصرفی می‌باشد تبدیل به انرژی می‌شود که در نهایت به صورت نور و گرما انتشار می‌یابد. 
با وجود نیاز عظیمی که خورشید ما به سوخت دارد می‌تواند به مدت 10 میلیارد سال بدرخشد که از این عمر طولانی 5 میلیارد سال را گذرانده است. بنابراین خورشید هم اکنون در نیمه راه زندگی خود قرار دارد.»[12]
«پس سیاره آبی رنگ ما ( زمین هنوز حدود 5 میلیارد سال دیگر به دور خورشید خواهد چرخید آنگاه خورشید در آخرین روزهای عمر خود مانند یک بادکنک کاملاً باد کرده خواهد شد و به صورت یک ستاره عظیم و غول پیکر سرخ فام در خواهد آمد. و دو سیاره داخلی منظومه شمسی خود یعنی عطارد و زهره را فرو می‌بلعد.
زمین تا هزار درجه سانتیگراد حرارت خواهد یافت تمام آثار زندگی و حیات ، مدتها قبل از بین رفته تمام آب اقیانوس‌ها بخار شده است.»[13]
برخی دیگر از صاحب‌نظران در مورد مرگ یک ستاره می‌نویسند: 
« از آنجا که همه ستارگان در واقع مولدهای جوش هسته‌ای هستند سرانجام روزی سوختشان را به پایان می‌رسانند، انبساط می‌یابند و انبوهی از گازهای درخشان پوسته ستاره به صورتهای خیال‌انگیزی در فضا رها می‌شوند که بنام «سحابیهای سیاره نما» خوانده می‌شود. 
هنگامی که سوخت هسته‌ای ستاره پایان‌یافت نیروی گرانش سریعا ستاره را در خود فرو می‌برد و ستاره به تلی از خاکستر بسیار داغ تبدیل می‌شود که « کوتوله سفید» خوانده می‌شود. 
ستاره‌های بسیار پر حجم با یک انفجار به حیات خود پایان می‌دهند . هنگامی که هسته ستاره منفجر شد پوسته‌های بیرونی آن به بیرون پرتاب می‌شوند ستاره محتضر ( در حال مرگ) تنها در خلال چند ساعت، انرژی را از خود منتشر می کند که خورشید ما در مدت پنج میلیون سال منتشر کرده است . و در این حال ستاره چند میلیون بار درخشان‌تر می‌شود. این پدیده را ابر نواختر نامند.»[14]

نکات تفسیر و اسرار علمی: 

برخی از مفسران و صاحب‌نظران در مورد انطباق آیات و یافته‌های کیهان شناسی که به پایان جهان اشاره می‌کنند اظهار نظر کرده‌اند: 
1ـ استاد ایة الله مکارم شیرازی در تفسیر موضوعی پیام قرآن، آیات مربوط به پایان جهان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و در مورد « اذا الشمس کورت و اذا ‌النجوم انکدرت»[15] می‌نویسد: 
« کورت از ماده تکویر در اصل به معنی پیچیدن و جمع و جور کردن چیزی است و این واژه به معنی تاریک شدن یا افکندن نیز آمده است و ظاهرا این دو معنی در مورد خورشید لازم و ملزوم یکدیگر است به این ترتیب که خورشید تدریجاً لاغر و جمع و جور می‌شود و رو به تاریکی و بی‌فروغی می‌گذارد. 
انکدرت از ماده انکدار به معنی تیرگی و تاریکی یا سقوط و پراکندگی است. 
آری طبق گواهی قرآن در پایان جهان، پرفروغ‌ترین مبدأ نور در منظومه شمسی ما که مایه روشنایی تمام سیارات است خاموش و جمع می‌شود و ستارگان دیگر نیز به همین سرنوشت گرفتار می‌گردند. 
سپس اشاره می‌کند که دانشمندان امروز معتقدند که انرژی خورشید از احتراق هسته‌ای به دست می‌آید و هر شبانه روز سیصد و پنجاه هزار میلیون تن از وزن این کره کاسته می‌شود. و همین امر سبب می‌گردد که تدریجا لاغر و کم نور شود و این همان جمع شدن و کم نور شدن ، یعنی دو مفهومی است که در ماده تکویر طبق گفته ارباب لغت وجود دارد.»[16]
ایشان در مورد جمع شدن خورشید و ماه « و جمع الشمس و القمر»[17] می‌نویسند: 
« جمع شدن خورشید و ماه ممکن است از این جهت باشد که با از بین رفتن تعادل جاذبه و دافعه، کره ماه جذب به مرکز اصلی یعنی خورشید خواهد شد.[18]
آنگاه با اشاره به آیه « و اذا الکواکب انتثرت»[19] می‌نویسد: 
« نظام موجود کواکب نیز در هم می‌ریزد گوئی تعادل جاذبه و دافعه که ارتباط با جرمها و سرعت حرکت آنها دارد به هم می‌خورد و شاید این همان چیزی است که در قرآن به آن اشاره شده است ( آن زمان ستارگان پراکنده شوند و فرو ریزند).»[20]
ایشان در مورد زلزله‌های عجیب و تلاشی کوهها می‌گویند: 
« آیا این حوادث عجیب و هولناک که دامنگیر کوهها می‌شود بر اثر انفجارات درونی و متلاشی شدن نظام اتمی آنها و آزاد شدن انرژی‌های نهفته درونی است؟ یا ضربه‌ای از خارج بر آنها وارد می‌شود مانند برخورد سیاره‌های آسمانی با سرعت و جاذبه شدید به یکدیگر؟ یا علل دیگری که امروز برای ما ناشناخته است؟ 
هیچ کس بدرستی نمی‌تواند پاسخی به این سؤالات بدهد و علوم روز نیز از توضیح این مطلب عاجز است. همین اندازه می‌گوید که در کرات آسمانی در گذشته و حال انفجارات عظیمی روی داده و می‌دهد .»[21]
ایشان با اشاره به آیه‌های «و اذا البحار فجرت » [22] « و اذا البحار سجرت»[23] که در مورد انفجار و برافروخته شدن دریاهاست[24] سه احتمال مطرح می‌کنند: 
اول ـ اینکه آب از دو عنصر اکسیژن و هیدروژن تشکیل شده که هر دو شدیدا قابل احتراق است اگر عواملی سبب تجزیه آبها شوند دریاها مبدل به کوره‌‌های عظیمی از آتش سوزان خواهد شد و یک جرقه کوچک کافی است که عالمی از آتش ایجاد شود. 
دوم ـ اینکه زلزله‌های شدید آستانه رستاخیز، سبب شکافتن زمین‌ها و راه‌یافتن ‌دریاها به یکدیگر می‌شوند. 
سوم: اینکه متلاشی شدن کوهها و ریخته شدن غبار آنها به دریاها و یا فرود سنگهای آسمانی در آنها موجب می‌شود تا دریاها پر شود و آب سراسر خشکی را فرا گیرد.[25]
2ـ یکی از نویسندگان معاصر نیز با اشاره به آیه « و جمع الشمس و القمر»[26] به در هم ریختن نظام هستی اشاره می‌کند و می‌نویسد: 
« فضای ما بین هسته اتم و الکترونهایی که گرد آن در حرکت‌اند نسبت به حجمشان بسیار وسیع و فضایی خالی و هولناک است شما اگر یک اتم را یک کیلومتر ( 1000متر ) فرض کنید تنها یک متر آن توسط هسته و پرتون اشغال شده است و الکترون در فاصله یک کیلومتری به دور هسته حرکت می‌کند. 
در واقع کلیه موجودات جهان اعم از جاندار و بی‌جان از موجودی تو خالی چون اتم تشکیل یافته‌اند و چون بیکباره فاصله و فضای خالی اتمها از بین برود همه موجودات عالم با حفظ وزن قبلی خود به موجودات بسیار ریزی تبدیل خواهند شد و در آن هنگام است که نظم عالم مادی در یک چشم به هم زدن از هم خواهد پاشید. آنگاه است که کره زمین به اندازه یک نارنج کوچک در خواهد آمد[27] و سپس اجرام آسمانی که به صورت گویهای کوچکی درآمده به همدیگر برخورد خواهد کرد. 
این واقعیتی است که ستاره شناسان امروز با نظاره‌ستاره بزرگی چون سیریوس که در یک چشم بر هم زدن به ستاره کوچکی تبدیل شد آشکار گشته است».[28]
3ـ برخی صاحب‌نظران اشاره به آیه « و اذا البحار سجرت » [29]
4ـ برخی از نویسندگان معاصر با اشاره به آیات قرآن (تکویر /1ـ2 ، انفطار /1ـ2) در مورد مرگ خورشید و ستارگان با نقل سخنان دانشمندان، ‌چند نظریه را مطرح کرده‌اند: 
الف ـ دکتر ژرژگاموف می‌گوید: روزی فرا خواهد رسی که زمین ( و نیز همه سیارات دیگر ) پس از انفجاری بزرگ به صورت گاز رقیقی در خواهد آمد.[30]
ب ـ پروفسورآ. ماسویچ می‌گوید: روزی کلیه ذخایر هیدروژن خورشید در اثر فعل و انفعلات هسته‌ای به انتها می‌رسد.[31]
ج ـ‌یکی از صاحب‌نظران می‌نویسد: ‌طبق قانون دوم ترمودینامیک و اصل انتروپی همه اجسام به تدریج حرارت خود را از دست می‌دهند و رو به نابودی می‌روند. به این ترتیب روزی فرا خواهد رسید که حرارت در همه اجسام، مساوی ایجاد شود و آن روز دیگر روز مرگ کلیه موجودات و اجرام آسمانی است.[32]
5ـ برخی نویسندگان در مورد شکافته شدن ماه « انشق القمر»[33] اینگونه نگاشته‌اند: 
« مطلبی که دانشمندان ستاره‌شناس ، اخیرا بدان دست یافته‌اند این است که می گویند: روزی بیاید که ماه به دو قسمت یا بیشتر تقسیم گردد و این قسمت‌ها نیز به نوبه خود به طور هول انگیزی منفجر و هزار بار تکه پاره شوند. 
و از «سرجمیس» ستاره شناس اروپایی نقل می کند که : « در آینده ماه به قدری رفته رفته به زمین که به بی‌نهایت درجه نزدیکی می‌رسد در این موقع که زمین در معرض خطر سقوط قرار گرفته است تقدیر الهی که در برهم ریختن ماه و از هم پاشیدن آن تعلق گرفته به مرحله اجرا گذاشته می‌شود.» [34]
6ـ عبدالرزاق نوفل نیز در مورد پایان جهان و سرنوشت خورشید و ماه چند نظریه را مطرح می‌کند. 
سپس در مورد آیات « و البحر المسجور»[35] و « اذا البحار سجرت »[36] و « اذا البحار فجرت» [37] می‌گوید که در اثر جدایی اکسیژن از هیدروژن و آمادگی آنها برای اشتعال این امور رخ می‌دهد. 
و سپس با ذکر آیه 37 سوره الرحمن و 8ـ 9 و 15ـ 16 سوره معارج می‌گوید که این امور در اثر هلیوم است که همه آسمان را آتش فرا می‌گیرد و سپس انفجارات و فروپاشی وحدت خلق را مطرح می‌کند.[38]
7ـ احمد محمد سلیمان نیز با ذکر احتمالات متعدد در مورد آیات مورد بحث، آیه « فارتقب یوم تأنی السماء بدخان مبین»[39] را مطرح می‌کند و می‌گوید « دخان در اینجا آتش است» و آن را بر حوادث پایان جهان حمل می‌کند. 
سپس دو احتمال انفجار خورشید و نقصان نور خورشید را مطرح می‌کند که موجب نابودی زمین در اثر زبانه‌های آتش خورشید و یا سرمای شدید می‌شود.[40]
8ـ برخی صاحب‌نظران نیز با طرح آیه 10 سوره دخان آن را معجزه الهی در قرآن می‌دانند که جهان در قیامت « دخان» می‌شود همانطوری که اول بود و این حقیقتی علمی است.[41]

بررسی: 

هر چند برخی از مطالب علمی با ظاهر آیات قرآن در مورد پایان جهان سازگار است، اما به نظر می‌رسد ، تذکر چند نکته لازم باشد: 
1ـ مطالب ذکر شده در مورد شکافته شدن ماه « انشق القمر» [42] از دو جهت قابل اشکال است: 
نخست اینکه مطالب علمی که بیان شد از استحکام لازم برخوردار نیست و دلیل بر فروپاشی ماه از نظر علوم تجربی ذکر نشد و تنها به ذکر این نکته اکفتا شده بود که ماه به زمین نزدیک می‌شود. 
این مطلب بر فرض صحت، مستلزم جذب ماه به زمین است. در حالی که قرآن کریم سخن از جمع شدن خورشید و ماه در آستانه قیامت می‌کند: « و جمع الشمس و القمر».[43]دو اینکه مفسران در مورد انشقاق قمر دو احتمال ذکر کرده‌اند: 
الف ـ مقصود از آیه همان شق القمر معروف باشد که به عنوان معجزه در زمان پیامبر (صلی الله علیه واله) اتفاق افتاد[44] و خود یکی از نشانه‌های نزدیکی قیامت است. همانگونه که بعثت پیامبر (صلی الله علیه واله) از نشانه‌های نزدیک شدن قیامت است.
ب ـ مقصود شکافته شدن ماه در آستانه قیامت باشد. 
تفسیر « الف» با ظاهر آیه تناسب بیشتری دارد. چرا که لفظ آیه (انشق) ماضی است و «الف» را پذیرفته‌اند و کمتر کسی از مفسران تفسیر « ب» را پذیرفته است.[45]
2ـ در مورد آیه « یوم تأتی السماء‌ بدخان مبین»[46] سه احتمال در تفاسیر ذکر شده است: 
اول : اینکه مقصود دود شررباری ، در قیامت باشد که نوعی عذاب است. 
دوم : اینکه مقصود از دود معنای مجازی آن باشد یعنی کنایه از خشکسالی باشد که در زمان پیامبر گروه عظیمی از کفار را گرفت. 
سوم: اینکه مقصود دودی باشد که در آستانه قیامت همه جا را می‌پوشاند و مردم دست به دامن لطف خدا می‌شوند و کمی عذاب برطرف می‌شود. 
مفسران معنای اول و دوم را بعید می‌دانند و معنای سوم را قوی‌تر می‌دانند و روایات متعددی هم در کتابهای شیعه و اهل سنت بر طبق آن وارد شده است.[47]
به هر حال استفاده‌ای که احمد محمد سلیمان از آیه کرده بود یعنی دخان را به معنای آتش گرفته بود، معنای لغوی یا قرینه‌ای روائی آن را تأیید نمی‌کند. 
3ـ در مورد مرگ خورشید و ستارگان و درهم ریختن نظام آنها اگر چه در قرآن کریم اشارات کلی به آنها شده است اما با توجه به تعدد نظریه‌ها در این مورد (انفجار بزرگ ـ از دست دادن حرارت طبق اصل دوم ترمودینامیک و ...) و عدم اثبات قطعی آنها، نمی‌توان یک نظریه را به قرآن نسبت داد. 
4- در مورد تعبیر فجرت و سجرت ( انفطار / 3ـ تکویر/6) و انطباق آن با انفجار اتم‌های آب، قرینه قطعی در دست نیست. 
در مورد جدا شدن اکسیژن از هیدروژن و آتش گرفتن آنها نیز فقط در حد احتمال می‌توان سخن گفت بویژه آنکه دو احتمال دیگر نیز در معنای آیات فوق وجود دارد که با ریشه لغوی فجرت و سجرت بی‌تناسب نیست.(همانطور که گذشت).
5ـ مطالب آیات قرآن در مورد پایان کار خورشید و ستارگان و سیارات با نظریه‌های علمی موجود تا حدود زیادی سازگار است و این مطلب نوعی رازگوئی علمی قرآن محسوب می‌شود و اگر روزی از نظر علمی به صورت قطعی اثبات شود می‌تواند اعجاز علمی قرآن محسوب شود






پیوند همیشگی پاسخ



پیامبران اوالوالعزم که داراى کتاب آسمانى و آیین جدید بوده اند پنج نفراند (نوح، ابراهیم، موسى، عیسى، محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)) اولین کتاب، کتاب حضرت نوح بوده. اسم نداشته و یا اسم آن صحیفه بوده مانند صحف ابراهیم. قبل از آن زمان زندگى انسانها به صورت زندگى شهرى و اجتماعات وسیع و اینها نبوده. افرادى غار نشین بوده‏اند، افرادى در جنگل‏ها زندگى مى‏کردند یا گاهى شهرهایى هم کمابیش داشته‏اند آنچنان روابط اجتماعى که احتیاج به قوانین و اینها داشته باشد به آن صورت نبوده. احتمالاً این جور بوده. البته اینها چیزهایى است که از چندروایت استفاده مى‏شود. هیچ کدامش به حد یقین نمى‏رسد و طورى نیست که ما ضرورتاً ملزم باشیم که به این‏ها ملزم باشیم. البته باید معتقد باشیم همانى که خدا و پیغمبر فرموده‏اند درست است. اما تفصیلاً معتقد باشیم به شماره انبیا، به شماره رسل، به شماره اولوالعزم، به شماره شرایع، هیچ کدام از اینها ضرورى نیست. از چند روایت استفاده مى‏شود و به حد تواتر نوعاً نمى‏رسد. مثلاً شماره انبیا یا شماره رسل اینها چیزهاى است که از ظواهر روایات استفاده مى‏شود و ظنى ایجاد مى‏کند. اگر حضرت نوح پیامبر الوالعزم بوده حتما کتابی داشته ولی الان هیچ اثری از آن نیست و البته تضمینی هم نبوده که خداوند آن کتاب ها را حفظ کند و اصلا شاید اینطور نبوده که وحی در آن زمان کتابت می شده و به صورت کتاب صحافی شده باشد بنابرای اگر شرایط آن زمان را در نظر بگیریم اذعان خواهیم کرد که وضعیت به گونه ای نیست که ما در مورد کتاب انبیاء تصور می کنیم.
کتاب حضرت موسى(ع) تورات، حضرت عیسى(ع) انجیل، حضرت ابراهیم(ع) صُحُف، و حضرت محمد(ص) قرآن است. برخى پیامبران دیگر هم کتاب‏هایى داشته‏اند که متأسفانه تاریخ آنها را ضبط نکرده است







بسم الله الرحمن الرحیم







بسم الله الرحمن الرحیم 

 

شعر زیبای هفت شهر عشق عطار نیشابوری 

عطار نیشابوری ادیب و عارف ایرانی هستکه از وی آثار بسیار گران بهایی چون پندنامه و دیگر کتاب های شعر به یادگار باقی مانده هست. 

 

هفت شهر عشق یا هفت وادی مراحلی هست که سالک جهت سلوک معنوی باید انها را طی کند.

 

عطار در کتاب زیبای خویش منطق‌الطیر انها را آن گونه بیان می کند:
گفت ما را هفت وادی در ره هست چون گذشتی هفت وادی، درگه هست
هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق هست از آن پس، بی کنار
پس سیم وادی هست آن معرفت پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک
هفتمین، وادی فقر هست و فنا بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی، روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول: طلب
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب
چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تویک طلب گردد هزار

 

وادی دوم: عشق
بعد ازین، وادی عشق آید پدید غرق آتش شد، کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود
گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات دنیا هم‌راز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق راهرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را

 

وادی سوم: معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت راوادیی بی پا و سر
سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود
معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست این یکی محراب و آن بت یافت‌ست
چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره فوق العاده‌صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد درحقیقت صدر خویش

 

وادی چهارم: استغنا
بعد ازین، وادی استغنا بود نه درو دعوی ونه معنی بود
هفت دریا، یک شمر این جا بود هفت اخگر، یک شرر این جا بود
هشت جنت، نیز این جا مرده‌ای‌ست هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست
هست موری را هم این جا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب
تا کلاغی را شود پر حوصله کس نماند زنده، در صد قافله
گر درین دریا هزاران جان فتاد شبنمی دربحر بی‌پایان فتاد

 

وادی پنجم: توحید
بعد از این وادی توحید آیدت خانه تفریدو تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر ازیک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا
چون برون ست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان هر دو راکس هیچ ماند در بین
چون همه ی هیچی بود هیچ این همه ی کی بود دو اصل جز پیچ این همه ی

 

وادی ششم: حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم دردو حسرت آیدت
مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچه زد توحید بر جانش رقم جمله گم گردد ازو گم نیز هم
گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟ نیستی گویی که هستی یا نه‌ای
در میانی؟ یا برونی از میان؟ بر کناری؟ یانهانی؟ یا عیان؟
فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟ یا نه? هر دو توی یا نه توی
گوید اصلا می‌ندانم چیز من وان ندانم هم، ندانم نیز من
عاشقم، اما، ندانم بر کیم نه مسلمانم، نهکافر، پس چیم؟
لیکن از عشقم ندارم آگهی هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

 

وادی هفتم: فقر و فنا
بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود این جا سخن گفتن روا؟
صد هزاران سایه? جاوید، تو گم شده بینی ز یک خورشید، تو
هر دو عالم نقش آن دریاست بس هرکه گوید نیست این سوداست بس
هرکه در دریای کل گم‌بوده شد دایما گم‌بوده? آسوده شد
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟ لاجرم دیگر قدم را کس نبود
عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شودند
این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت
گر، پلیدی گم شود در بحر کل در صفاتخود فروماند به ذل
لیک اگر، پاکی درین دریا بود او چو نبود در بین جذاب بود
نبود او و او بود، چون باشد این؟ از خیال عقل بیرون باشد این

 

 







بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوند رحمت گر مهربان

أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ ?1?

مگر ندیدى پروردگارت با پیلداران چه کرد (1)

أَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ ?2?

آیا نیرنگشان را بر باد نداد (2)

وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ ?3?

و بر سر آنها دسته دسته پرندگانى ا بابیل فرستاد (3)

تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ ?4?

فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ ?5?

و [سرانجام خدا] آنان را مانند کاه جویده‏ شده گردانید (5)


 

الفیل؛ یکصد و پنجمین سوره قرآن کریم که مکی  است و 5 آیه دارد.

سورهدر این سوره داستان فیل‌سواران (اصحاب فیل) ابرهه را که برای ویران کردن خانه کعبه، هجوم آورده بودند و با قدرت خداوند نابود شدند بطور خلاصه بیان کرده‌است.

این واقعه (که قبل از اسلام رخ داده بود) مبدأ تاریخ شد و آن سال به «عام‌الفیل‏» مشهور گشت. بنا به نقل مورخین، در همان سال هم محمد متولد شد و 40 سال بعد از آن ماجرا به رسالت مبعوث گشت.

 


 

شأن نزول :

 پادشاهى به نام ابرهه در یمن معبدى از سنگ مرمر ساخت و دستور داد مردم آن را زیارت و طواف کنند. مرد عربى به این معبد جسارت کرد. او لشکرى فیل سوار را تا نزدیک مکه آورد تا به انتقام آن جسارت، کعبه را خراب کند.

خداوند نیز پرندگانى را که در منقارشان سنگریزه‏اى داشتند به سوى آنان فرستاد. با بارش سنگریزه‏ها، لشکر ابرهه مانند کاه خورد شده به زمین ریختند و نابود شدند. آن سال را عام الفیل نامیدند و پیامبر اسلام نیز در همان سال به دنیا آمد.

اصحاب فیل هم خورد شدند، هم تحقیر. <<عصف مأکول>> تشبیه به کاهى که خوراک حیوان شده یعنى سرگین، بدترین تحقیر است.

 

 

فضیلت سوره

در فضیلت این سوره از امام صادق علیه السلام روایت شده است: هر کس سوره فیل را در نمازهای واجبش بخواند در روز قیامت تمامی موجودات عالم شهادت می دهند که او از نمازگزاران بوده و ندا دهنده در روز قیامت ندا می دهد که درباره بنده من به راست شهادت دادید. شهادت شما را درباره او پذیرفتم و او را وارد بهشت کنید او از کسانی است که خداوند او و کارهایش را دوست دارد.1

بنا به گفته علمای شیعه قرائت این سوره به تنهایی در نماز جایز نبوده و باید همراه با سوره قریش به عنوان یک سوره خوانده شود.2

امام صادق علیه السلام فرمودند: بین دو سوره دریک رکعت نماز جمع مکن مگر در سوره های ضحی و انشراح؛ و نیز سوره های فیل و قریش. 3

در فضیلت این سوره از امام صادق علیه السلام روایت شده است: هر کس سوره فیل را در نمازهای واجبش بخواند در روز قیامت تمامی موجودات عالم شهادت می دهند که او از نمازگزاران بوده و ندا دهنده در روز قیامت ندا می دهد که درباره بنده من به راست شهادت دادید. شهادت شما را درباره او پذیرفتم و او را وارد بهشت کنید او از کسانی است که خداوند او و کارهایش را دوست دارد

آثار و برکات سوره

 

1) رهایی از شر دشمن

از امام صادق علیه السلام روایت شده است : سوره فیل در مواجهه با دشمن خوانده شود نتیجه بخش است.

هم چنین آمده است : چهارشنبه که این سوره را 98 بار بخوان و به جانب دشمنت بدم که البته مغلوب خواهد شد.4

 

2) مانع غرق شدن در آب

از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت است که: هر کس این سوره را تلاوت نماید خداوند او را تا پایان عمر از غرق شدن در آب و دگرگونی قیافه در امان می دارد.5

 

ختومات مجرب

غلبه بر دشمن

قرآن حکیم

الف: در کتاب حیاة الحیوان آمده است: هر گاه انسان بر کسی که از شرش می ترسد وارد شود کلمات «کهیعص حم عسق» را که ده حرف است بگوید و به ازای هر حرف که بر زبان می اورد یک انگشت از انگشتانش را ببندد از شست دست راست آغاز کند و به شست دست چب پایان برد. وقتی بدین جا رسید سوره فیل را در درونش بخواند و وقتی به لفظ «ترمیهم» رسید ده بار آن را تکرار کند و در هربار تکرار یکی از انگشتانش را که بسته شده را باز نماید. این دستور تجربه شده است.

 

ب: هر گاه انسان بر کسی که از شرش می ترسد سوره فیل را بخواند و «طیراً ابابیل» را خواند وچون به «ترمیهم» رسید از انگشت کوچک دست چپ گرفته تا به انگشت کوچک دست راس برسد 10 بار بگوید: «ترمیهم»و انگشتان را یکی یکی ببندد چون تمام 10 تا را بست از انگشت کوچک دست راست را یکی یکی بگشایدو در هر بار بگوید: «بحجاره من سجیل»  تا به انگشت کوچک  دست چپ برسد و بعد بقیه سوره را  بخواند تا تمام شود و بر آن ظالم بدمد به اذن خداوند غالب شود.







بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

برکات و اعمال ماه ربیع الاول

ماه "ربیع الاول" همانگونه که از اسم آن پیداست بهار ماه ها مى باشد؛ به جهت اینکه آثار رحمت خداوند در آن هویداست . در این ماه ذخایر برکات خداوند و نورهاى زیبایى او بر زمین فرود آمده است . زیرا میلاد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در این ماه است و مى توان ادعا کرد از اول آفرینش ‍ زمین رحمتى مانند آن به خود ندیده است .


ماه محرم و صفر را پشت سر گذاشتیم با اندوه و اشک و ناله ،اشک ریختیم و دل تازه کردیم و با یاد عظمت آقا ابا عبدالله الحسین بزرگ شدیم، از خزان عفلت به برکت اشک های محرم و صفر به بهار رسیدیم و اکنون وقت آن است که در این بهار به یمن رویش دوباریمان سجده شکر به جای آوریم و این بهار را قدر بدانیم و بندگی کنیم.


ماه "ربیع الاول" همانگونه که از اسم آن پیداست بهار ماه ها مى باشد؛ به جهت اینکه آثار رحمت خداوند در آن هویداست . در این ماه ذخایر برکات خداوند و نورهاى زیبایى او بر زمین فرود آمده است . زیرا میلاد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در این ماه است و مى توان ادعا کرد از اول آفرینش ‍ زمین رحمتى مانند آن به خود ندیده است . چرا که او داناترین مخلوقات خداوند و برترین آنها و سرورشان و نزدیکترین آنها به خداوند و فرمانبردارترین آنها از او و محبوبترینشان نزد او مى باشد، این روز نیز برتر از سایر روزهاست . و گویا روزى است که کاملترین هدیه ها، بزرگترین بخشش ها، شاملترین رحمتها، برترین برکتها، زیباترین نورها و مخفى ترین اسرار در آن پى ریزى شده است .


پس بر انسان مسلمان که برترى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را قبول داشته و مراقب رفتار با مولایش مى باشد واجب است در این ماه به شکرانه ارازنی شدن آن نعمت بزرگ به عبادتی از سر شور و اشتیاق بپردازد،گرچه عبادات شبانه روزی عالمیان هرگز در خور چنین نعمتی نخواهد بود اما "آنچه سعی است ما در طلبش بنماییم".


 مهمترین اعمال این ماه
شب اوّل:
این شب به نام «لیلة المبیت» مزیّن است، در این شب یک حادثه مهمّ تاریخى واقع شد و آن این که در سال سیزدهم بعثت، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از مکّه به قصد هجرت به سوى مدینه، از شهر خارج شد و در «غار ثور» پنهان گردید و امیر م?منان على(علیه السلام) براى اغفال دشمنان، فداکارانه در بستر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خوابید
آیه شریفه «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ ؛ بعضى از مردمِ (با ایمان و فداکار) جان خود را در برابر خشنودى خدا مى فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است»(1) در حقّ آن حضرت نازل شد.(2)
سال هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مبدأ تاریخ مسلمانان است و تحوّلى عظیم در جهان اسلام روى داد.
1- روزه گرفتن به شکرانه سلامتی پیامبر اعظم و امیرم?منان از گزند کفار و مشرکان در اول ربیع‏الاول.
2- خواندن زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام) در این روز.

 

 بیشتر بخوانید: اس ام اس تبریک ماه ربیع الاول

 

روز هشتم:
در روز هشتم ربیع الأوّل، سال 206، شهادت امام حسن عسکرى(علیه السلام) طبق روایتى واقع شده است و از همان روز، امامت حضرت صاحب الزّمان، حجّة بن الحسن ـ عجّل الله تعالى فرجه الشریف ـ آغاز گردید.(3)
در این روز شایسته است زیارت امام حسن عسکری علیه السلام خوانده شود.


روز دهم :
روز ازدواج رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با حضرت خدیجه کبرى(علیها السلام) است در حالى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) 25 ساله بود و حضرت خدیجه(علیها السلام)40 ساله. به همین مناسبت روزه این روز به عنوان شکرگزارى مستحب شمرده شده است.(4)


روز دوازدهم:
این روز مطابق نظر مرحوم شیخ کلینى و مسعودى و همچنین مشهور میان اهل سنّت، روز ولادت با سعادت نبىّ مکرّم اسلام(صلى الله علیه وآله)است.(5)
همچنین در این روز، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بعد از 12 روز که مسیر راه میان مکّه و مدینه را پیمود وارد مدینه گردید.(6) و نیز روز انقراض دولت بنى مروان در سال 132 است.(7)
اعمال مستحب در این روز به شکرانه انقراض دولت اموی دو مورد است:
1- روزه گرفتن.
2- دو رکعت نماز مستحبی که در رکعت اول بعد از حمد، سه بار سوره کافرون و در رکعت دوم بعد از حمد سه بار سوره توحید خوانده می‏شود.


روز چهاردهم:
در سال 64 در چنین روزى، یزید بن معاویه به هلاکت رسید.(8)
وى پس از سه سال و نُه ماه خلافت که همراه با جنایات عظیمى بود - که مهمترین آن واقعه کربلا و شهادت ابى عبداللّه الحسین(علیه السلام) و یارانش مى باشد - در سنّ سى و هفت سالگى در منطقه «حوران» زندگى ننگینش به پایان رسید جنازه اش را در دمشق دفن کردند ولى اکنون اثرى از او نیست.(9)


شب هفدهم:
طبق روایات مشهور شیعه، شب ولادت حضرت خاتم الانبیا، رسول معظّم اسلام(صلى الله علیه وآله) است و شب بسیار مبارکى است.(10)
1) غسل به نیّت روز هفدهم ربیع الاوّل.(فلاح السائل، صفحه 61 )
2) روزه: که براى آن فضیلت بسیار نقل شده است، از جمله در روایاتى از ائمّه معصومین(علیهم السلام)آمده است: کسى که روز هفده ربیع را روزه بدارد، خداوند براى او ثواب روزه یکسال را مقرّر مى فرماید.(اقبال، صفحه 603 )


3) دادن صدقه، احسان نمودن و خوشحال کردن م?منان و به زیارت مشاهد مشرّفه رفتن.(همان مدرک )


4) زیارت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از دور و نزدیک در روایتى از آن حضرت آمده است: هر کس بعد از وفات من، قبرم را زیارت کند مانند کسى است که به هنگام حیاتم به سوى من هجرت کرده باشد، اگر نمى توانید مرا از نزدیک زیارت کنید، از همان راه دور به سوى من سلام بفرستید (که به من مى رسد).(همان ص 604)

 

 بیشتر بخوانید: پیامک تبریک ماه ربیع الاول

 

5) زیارت امیر م?منان، على(علیه السلام) نیز در این روز مستحب است با همان زیارتى که امام صادق(علیه السلام) در چنین روزى کنار ضریح شریف آن حضرت(علیه السلام) وى را زیارت کرد.(همان مدرک، صفحه 608 ) (این زیارت در بخش زیارات، مفاتیح آمده است).
6) تکریم، تعظیم و بزرگداشت این روز بسیار بجاست، مرحوم «سیّد بن طاووس»، در اقبال، در تکریم و تعظیم این روز به خاطر ولادت شخص اوّل عالم امکان و سرور همه ممکنات حضرت نبىّ اکرم(صلى الله علیه وآله) سفارش بسیار کرده است.


بنابراین، سزاوار است مسلمین با برپایى جشن ها و تشکیل جلسات، هرچه بیشتر با شخصیّت نبىّ مکرّم اسلام(صلى الله علیه وآله)، سیره و تاریخ زندگى او آشنا شوند و از آن، براى ساختن جامعه اى اسلامى و محمّدى بهره کامل گیرند. 
همچنین یکسال قبل از هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، در چنین شبى معراج آن حضرت صورت گرفت.(11)


روز هفدهم:
همان گونه که گفتیم مشهور میان علماى امامیّه آن است که روز هفدهم ربیع الأوّل، روز ولادت با سعادت رسول خدا حضرت محمّد بن عبداللّه(صلى الله علیه وآله) است و معروف آن است که ولادتش در مکّه معظّمه، واقع شده است، و زمان ولادتش هنگام طلوع فجر، روز جمعه، سنه عام الفیل بوده است.(12) (عام الفیل سالى است که ابرهه با لشکرش که بر فیل سوار بودند به قصد تخریب کعبه آمد، ولى همگى نابود شدند).


همچنین در چنین روزى در سال 83 هجرى قمرى، ولادت امام صادق(علیه السلام) واقع شده است و از این جهت نیز بر اهمّیّت این روز افزوده شده است.(13)


ماه ربیع الأوّل گرچه آغاز آن آمیخته با خاطره غم انگیز و اندوهبار شهادت امام حسن عسکرى(علیه السلام)است، ولى از آن جا که میلاد مبارک حضرت ختمى مرتبت رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) مطابق روایت معروف، در هفدهم این ماه و طبق روایت غیرمعروف، در دوازدهم آن واقع شده و میلاد حضرت صادق(علیه السلام) نیز در هفدهم این ماه است، ماه شادى و جشن و سرور است.
از آن جا که هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که سرچشمه دگرگونىِ عمیق در جهانِ اسلام و عزّت و شوکت مسلمین شد، و همچنین داستان «لیلة المبیت» در این ماه واقع گردیده، و آغاز امامت پربرکت حضرت بقیة اللّه (ارواحنا فداه) همزمان با شهادتِ پدر بزرگوارش نیز مى باشد  در مجموع از ماههاى بسیار پربرکت و پرخاطره است، که سزاوار است، همه علاقه مندان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) آن را ارج نهند و گرامى بدارند

 







اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم

 







اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم

اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم

اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم 

اللهم عجل الولیک الفرج

اللهم عجل الولیک الفرج

اللهم عجل الولیک الفرج

اللهم الرزقنی شفاعت الحسین 

اللهم اغفر المومنین والمومنات 

اللهم الرزقنی من فضلک واسع الوسیع حلال وطیب 

اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم







زندگی نامه بایزید بسطامی

نام و نسب بایزید بسطامی
ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان العارفین در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش (قومس) در محله موبدان (زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان گشود. تولد او به سال 131 هجری ثبت شده و جد او سروشان والی ولایت قومس بوده است. 


اساتید بایزید بسطامی در تصوف
چنین میماند که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هیچیک از مشایخ تصوف نپوشیده است. گروهی او را امی دانسته و نقل کرده اند که بسیاری از حقایق بر او کشف میشد و خود نمیدانست. گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هزگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیره زنی. بهر حال جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم بوده و اطلاع ما نیز در اینباره بسیار محدود و ناقص میباشد. ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم میشود که وی مردی بزرگ بوده است. به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمیگنجید. حاصل، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. وقتیکه وی را از شهر بیرون میکردند پرسید جرم من چیست؟ پاسخ دادند: تو کافری. گفت: خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم. در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخته است. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نمیباشد.
بایزید بسطامی و امام جعفر صادق
بایزید در اوایل عمر خود به اقصی نقاط ایران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هر جایی با دیده تیزبین خود چیزی آموخت. برخی نوشته اند که وی شاگرد امام جعفر صادق بوده است. به روایتی دو سال برای امام سقائی کرد تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه خویش باز گردد و خلق را به خدای دعوت کند. این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده اند. از جمله اینکه وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه اطاق بیاور. بایزید گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه ای ندیده ای؟ جواب داد من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده ام بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله اولیاء آمده ام. حضرت فرمود: بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را راهنمایی نموده و آنان را براه حق دعوت نمایی. 
وفات بایزید بسطامی
سهلکی وفات وی را در سال 234 هجری به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمی و قشیری و خواند مــیــر نــیــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاری یا کاتبان بعضی نسخه های طبقات، سال 261 هجری را درست تر پنداشته اند.
خویشان بایزید بسطامی
بموجب روایت سهلکی، بایزید دو برادر و دو خواهر نیز داشت که از آن جمله، وی برادر میانه بود. برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بایزید کوچکتر بود علی نامیده میشد. بعدها برادر زاده اش ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسی نیز در مواظبت احوال بایزید دقت تمام به کار میبست و در تکریم بایزید بسیار میکوشید. 
احوال و اسرار بایزید بسطامی
به روایت سهلکی، بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان میداشت، پیش این برادر زاده خویش آشکار میکرد. میگویند ابوموسی در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید بگور میبرم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم. هنگام وفات بایزید، ابوموسی بیست و دو سال داشت و سالها بعد از بایزید نیز زیست. ابوموسی نسبت به عموی خویش حرمت و تکریم بسیار بجای آورد. چنانکه هنگام وفات خویش وصیت کرد او را نزدیک بایزید دفن کنند اما قبر او را از قبر بایزید گودتر کنند تا گور او با گور بایزید برابر نباشد. 
حکایت شیخ فرید الدین عطار
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرة الاولیاء مینویسد: «نقلست که گفت مردی در راه حج پیشم آمد گفت: کجا میروی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درم. گفت: بیا بمن ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اینست. گفت: چنان کردم و باز گشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم. آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من. و گفت: کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت».
نظم جلال الدین محمد بلخی (مولوی) درباره بایزید بسطامی
بـایـزیـد انـدر سـفـر جـسـتـی بـسـی/ تـا بـیـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـی
دیـد پـیـری بـا قـدی هـمـچـون هـلال/ بـود در وی فـرو گـفـتـار رجـــال
بـایـزیـد او را چـو از اقـطـاب یـافــت/ مسکنت بنمود و در خدمت شتافت
پـیـش او بنشست می پرسید حـال/ یافتش درویش و هم صاحب عـیال
گفت: عزم تو کجـا؟ ای بــایــزیــــد!/ رخت غربت را کجا خـواهـی کـشید
گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه/ گـفـت: هین با خود چه داری زاد ره
گفت: دارم از درم نــقــره دویست/ نک ببسته سست برگوشه ردی است
گفت: طوافی کن بگردم هـفت بار/ ویــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار
و آن درمها پیش من نــه ای جـواد/ دان کـه کـردی و شـد حـاصـل مـراد
عمـر کردی، عـمر بـاقـی یـافـتـی/ صـاف گـشـتـی بـر صـفـا بـشـتـافـتـی
حق آن حقی که جانت دیده است/ که مرا بر بیت خود بـــگــزیــده است
کعبه هر چندی که خانه بر اوست/ خلقت من نـیـز خــانــه سـر اوسـت
تـا بـکـرد آن خانه را در وی نــرفـت/ ونـدریـن خـانـه بـجـز آن حــی نــرفـت
چـون مـرا دیـدی خــدا را دیده ای/ گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـردیـده ای
خدمت من طاعت و حمد خداست/ تـا نپنداری که حق از من جـداســت
چـشـم نـیـکـو بـاز کـن در من نگر/ تـا بـبـیـنی نور حق اندر بــــشــــر
کعبه را یک بار "بیتی" گفت یــــار/ گـفـت: (یا عبدی) مرا هفتاد بـــار
بـایـزیـدا کـعـبـه را دریـــــافـــتــی/ صـــد بها و عــز و صـــد فـر یافـتـی
بایزید آن نکتـه ها را گوش داشت/ هـمچـو زرین حلقه ای در گوش داشت
بایزید بسطامی و جنید بغدادی
جنید بغدادی عارف بزرگ قرن سوم هجری درباره بایزید بسطامی گفته است: بایزید در میان ما چون جبرئیل است. در میان ملائکه، و هم او گفته است: نهایت میدان جمله روندگان که بتوحید روانند، بدایت میدان این خراسانی است جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند. دلیل بر این سخن آنست که بایزید میگوید: دویست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد.
بایزید بسطامی و شیخ ابو سعید ابوالخیر
شیخ ابو سعید ابوالخیر عارف مشهور قرن پنجم هجری درباره بایزید چنین گفته است: هژده هزار عالم از بایزید پر میبینم و بایزید در میانه نبینم. یعنی آنچه بایزید است در حق محو است.
حکایاتی از بایزید بسطامی
وقتی یک تن از علماء بر کلام بایزید اعتراض کرد که این سخن با علم موافق نیست، بایزید گفت: این سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسیده است. به یک فقیه دیگر که از وی پرسید علم خود را از کی و از کجا گرفته ای؟ پاسخ داد از اعطای ایزدی. در یک مجلس که وی حاضر بود گفته شد: فلانی روایت از فلان میکند و فلان از بهمان. بایزید گفت: مسکینان اند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خویش از آن زنده گرفته ایم که نمیمیرد. فقیه دیگر که در جوار بایزید میزیست، مردم را از ملاقات وی تحذیر میکرد و میگفت: از صحبت هوسناکی که خود رسم طهارت را درست نمیداند چه بهره میبرید؟ در بسطام به روزگار بایزید تعداد زرتشتیان هنوز بسیار بود و زهد بایزید و عشقی که وی به خدا و دین نشان میداد میبایست تأثیر جالبی در چنان محیط کرده باشد. بایزید با زرتشتیان بسیار محبت میکرد. بطوری که نوشته اند زرتشتی ایی با وی همسایه بود. یکشب کودک وی میگریست و در خانه شان چراغ نبود. شیخ چراغ خویش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گریه طفل غایب بود از این مایه شفقت بایزید با شوهر به اعجاب و تحسین یاد کرد. همین مایه شفقت بایزید این خانواده زرتشتی را سرانجام به اسلام رهنمون شد. یک بار نیز بایزید به نماز میرفت و روز جمعه بود. باران هم آمده بود و زمین گل شده بود. بایزید پایش لغزید دست به دیوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اینباره فکر کرد و با خود اندیشید که بهتر است از خداوند دیوار حلالی بخواهم و این، از رفتن به مسجد فوری تر است. درباره مالک دیوار پرسید، گفتند: زرتشتی است. رفت و از وی اجازت خواست و حلالی. مرد حیرت کرد و میگویند از تأثیر این مایه دقت در امانت بایزید، مسلمانی گزید. در واقع همین مایه دقت و احتیاط بایزید، و زهد و ریاضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وی به اعجاب و تحسین وامیداشت. عامه مسلمانان به این زاهد به ظاهر امی بیش از فقهاء و مشایخ اعتقاد میورزیدند و زرتشتیان بسطام درباره وی چنان معتقد بودند که وقتی یکی شان را گفتند چرا مسلمان نشوی؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بایزید دارد من طاقت آن را ندارم و اگر آنست که شما بکار میدارید طالب آن نیستم. بایزید در مورد دیگر میگوید: «من چون بحری ژرفم که نه آغازی دارم نه پایانی». کسی از او پرسید عرش چیست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسی چیست؟ گفت: من و به همین سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من و اینچنین با پیامبران و فرشتگان اتخاذ هویت کرد و چون سئوال کننده را متعجب دید توضیح داد: «هر آنکس در خدا فانی شود و حقیقت را فرا چنگ آورد او خود همه حق خواهد شد. چون او نماینده خدا خویشتن را در خویش میبیند». گویند روزی شخصی بحضور سلطان بایزید آمده و گفت: که قربانت شوم یا سلطان این تسبیح که در دست داشته و دارم به تعداد یکهزار دانه دارد و خواهش مینمایم تا مرا رهنمائی نمایید که روزانه چند مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم؟ جناب مبارک بایزید گفت: که روزانه به تعداد پنج مرتبه خداوند را یاد کن. آن مرد باز هم سوال نمود که قربانت شوم من میگویم که خداوند بزرگ را روزانه چند هزار مرتبه یاد نمایم شما میگوید که پنج مرتبه؟ جناب مبارک بایزید گفت: اگر بالایت پنج مرتبه اضافی مینماید روزانه سه مراتب خداوند بزرگ را یاد بکن. آن مرد پیش خود گفت: که اصلاً جناب مبارک متوجه حرف من نشده باز هم عرض نمود: شما حرف مرا هیچ متوجه نشده اید در حالیکه در دستم تسبیح یکهزار دانه است که من میخواهم روزانه چندین هزار مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم و شما میگویید که سه مراتب؟ سلطان بایزید فرمود: اگر روزانه سه مرتبه هم بتو مشکل است پس در آنصورت یک مرتبه در روز خدواند متعال را یاد کن. آن مرد گفت: قربانت شوم ببین که من چه میگویم و شما مرا چگونه رهنمائی مینماید؟ در همین موقع حضرت بسطامی سخت جلالی شده و گفت: ای مرد ریاکار پس حالا بزبان بایزید بگو که یا الله! زمانیکه آنمرد ریاکار بزبان آن مبارک یا الله میگوید بقدرت خداوند متعال دفعتاً جان بحق داده خاکستر گردید و محو گشت.
شمس تبریزی و بایزید بسطامی 
راجع به انقلاب و آشفتگی مولانا جلال الدین رومی، افلاکی روایت کرده که روزی مولانا در حالی که از مدرسه پنبه فروشان قونیه بیرون آمده و بر استری سوار شده باتفاق جماعتی از طلاب علم میگذشت، شمس تبریزی به او برخورد پرسید: بایزید بسطامی بزرگتر است یا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: این چه سئوال است؟ محمد خاتم پیغمبران است، چگونه میتوان بایزید را با او مقایسه کرد. شمس الدین تبریزی گفت: پس چرا پیغمبر میفرماید: «ما عرفناک حق معرفتک» و بایزید بسطامی میگوید: «سبحانی ما اعظم شأنی». مولانا بطوری آشفته شد که از استر بیفتاد و مدهوش شد چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره ای با او خلوت داشت. 
بایزید بسطامی در تذکرة الاولیاء 
آن خلیفه الهی، آن دعامه نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن حجة الخلایق اجمعین، آن پخته جهان ناکامی، شیخ بایزید بسطامی رحمة الله علیه، اکبر مشایخ و اعظم اولیاء بود و حجت خدای بود و خلیفه بحق بود و قطب عالم بود و مرجع اوتاد و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ و جدی بلیغ داشت و دایم در مقام قرب و هیبت بود. غرقه انس و محبت بود و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت و روایات او در احادیث عالی بود و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در این شیوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشیده نیست تا به حدی که جنید گفت: بایزید در میان ما چون جبرئیل است در میان ملائکه. و هم او گفت: نهایت میدان جمله روندگان که به توحید روانند بدایت میدان این خراسانی است. جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند. دلیل بر این سخن آن است که بایزید میگوید: دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد. و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمة الله علیه میگوید: هژده هزار عالم از بایزید پر میبینم و بایزید در میانه نبینم. یعنی آنچه بایزید است در حق محو است. جد وی گبر بود و از بزرگان بسطام یکی پدر وی بود. واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر. چنانکه مادرش نقل کند: هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی تو در شکم من در تپیدن آمدی و قرار نگرفتی تا باز انداختمی. و مصداق این سخن آن است که از شیخ پرسیدند که مرد را در این طریق چه بهتر؟ گفت: دولت مادر زاد. گفتند: اگر نبود؟ گفت: تنی توانا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: دلی دانا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: چشمی بینا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگ مفاجات. 
نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد چون به سوره لقمان رسید و به این آیت رسید «ان اشکرلی و لوالدیک» خدای میگوید مرا خدمت کن و شکر گوی و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی. استاد معنی این آیت میگفت. بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم. استاد دستوری داد. بایزید به خانه آمد. مادر گفت: یا طیفور به چه آمده ای؟ مگر هدیه ای آورده اند یا عذری افتادست؟ گفت: نه که به آیتی رسیدم که حق میفرماید ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد. این آیت بر جان من آمده است. یا از خدایم در خواه تا همه از آن تو باشم و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم. مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم. برو و خدا را باش. پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات میگردید و ریاضت میکشید و بیخوابی و گرسنگی دایم پیش گرفت و صد و سیزده پیر را خدمت کرد و از همه فایده گرفت و از آن جمله یکی صادق بود. در پیش او نشسته بود. گفت: بایزید آن کتاب از طاق فروگیر. بایزید گفت: کدام طاق؟ گفت: آخر مدتی است که اینجا میآیی و طاق ندیده ای؟ گفت: نه! مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم؟ من به نظاره نیامده ام. صادق گفت: چون چنین است برو. به بسطام باز رو که کار تو تمام شد. 
نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است. از دور جایی به دیدن او شد. چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت. در حال شیخ بازگشت. گفت: اگر او را در طریقت قدری بود خلاف شریعت بر او نرفتی. نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود. هرگز در راه خیو نینداختی حرمت مسجد را. 
نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسید که در هر مصلی گاهی سجده باز میافکند و دو رکعت نماز میکرد. میرفت و میگفت: این دهلیز پادشاه دنیا نیست که به یکبار بدینجا برتوان دوید. پس به کعبه رفت و آن سال به مدینه نشد. گفت: ادب نبود او را تبع این زیارت داشتن. آن را جداگانه احرام کنم. بازآمد سال دیگر جداگانه از سر بادیه احرام گرفت و در راه در شهری شد. خلقی عظیم تبع او گشتند. چون بیرون شد مردمان از پی او بیامدند. شیخ باز نگریست. گفت: اینها کی اند؟ گفتند: ایشان با تو صحبت خواهند داشت. گفت: بار خدایا! من از تو در میخواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان. گفتم ایشان را به من محجوب گردان. پس خواست که محبت خود از دل ایشان بیرون کند و زحمت خود از راه ایشان بردارد نماز بامداد بگزارد پس به ایشان نگریست. گفت: «انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی». گفتند: این مرد دیوانه شد. او را بگذاشتند و برفتند و شیخ اینجا به زبان خدای سخن میگفت. چنانکه بر بالای منبر گویند: حکایة عن ربه. پس در راه میشد. کله سر یافت بر وی نوشته: صم بکم عمی فهم لایعقلون. نعره ای زد و برداشت و بوسه داد و گفت: سر صوفی ای مینماید در حق محو شده و ناچیز گشته نه گوش دارد که خطاب لم یزلی بشنود نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند نه زبان دارد که ثنای بزرگواری او گوید نه عقل و دانش دارد که ذره ای معرفت او بداند. این آیت در شان اوست. و ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد. گفت: برو و بگو که ای بایزید! همه شب میخسبی در بادیه و به راحت مشغول میباشی و قافله درگذشت. مرید بیامد و آن سخن بگفت. شیخ جواب داد: ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود. چون این سخن به ذالنون باز گفتند بگریست و گفت: مبارکش باد! احوال ما بدین درجه نرسیده است و بدین بادیه طریقت خواهد و بدین روش سلوک باطن. 
نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود.کسی گفت: بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او و این ظلمی تمام است. بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد! بردارنده بار اشترک نیست. فرو نگریست تا بار بر پشت اشتر هست؟ بار به یک بدست از پشت اشتر برتر دید و او را از گرانی هیچ خبر نبود. گفت: سبحان الله! چه عجب کاریست. بایزید گفت: اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز کنید و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد؟ پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن. با جماعتی روی به بسطام نهاد. خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جایی به استقبال او شد. بایزید را مراعات ایشان مشغول خواست کرد و از حق باز میماند. چون نزدیک او رسیدند، شیخ قرصی از آستین بگرفت. و رمضان بود. به خوردن ایستاد. جمله آن بدیدند از وی برگشتند. شیخ اصحاب را گفت: ندیدید. مساله ای از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند. پس صبر کرد تا شب در آمد. نیم شب به بسطام رفت فرا در خانه مادر آمد گوش داشت. بانگ شنید که مادرش طهارت میکرد و میگفت: بار خدایا! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان و احوال نیکو او را کرامت کن. بایزید آن میشنود گریه بر وی افتاد پس در بزد. مادر گفت: کیست؟ گفت: غریب توست. مادر گریان آمد و در بگشاد و چشمش خلل کرده بود و گفت: یا طیفور! دانی به چه چشم خلل کرد؟ از بس که در فراق تو میگریستم و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم. 
نقل است که شیخ گفت: آن کار که باز پسین کارها میدانستم پیشین همه بود و آن رضای والده بود و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت میجستم در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود در جوی رفتم آب آوردم. چون باز آمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود کوزه بر دست میداشتم چون از خواب در آمد آگاه شد. آب خورد و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فشرده بود گفت: چرا از دست ننهادی؟ گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم. پس گفت: آن در فرا نیمه کن. من تا نزدیک روز میبودم تا نیمه راست بود یا نه و فرمان او را خلاف نکرده باشم همی وقت سحر آنچه میجستم چندین گاه از در درآمد. 
نقل است که چون از مکه میآمد به همدان رسید تخم معصفر خریده بود. اندکی از او بسر آمد برخرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد خرقه بگشاد مورچه ای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان از جایگاه خویش آواره کردم برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانه ایشان بود بنهاد تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود الشفقة علی خلق الله تا بدین حد نبود. و شیخ گفت: دوازده سال آهنگر نفس خود بودم در کوره ریاضت ملامت بر او میزدم تا از نفس خویش آینه ای کردم. پنج سال آینه خود بودم به انواع عبادت و طاعت آن آینه میزدودم. پس یک سال نظر اعتبار کردم بر میان خویش ـ از غرور و عشق ـ و به خود نگریستم. زناری دیدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خویش پسندیدن. پنج سال دیگر جهد کردم تا آن زنار بریده گشت و اسلام تازه بیاوردم. بنگریستم همه خلایق مرده دیدم. چهار تکبیر در کار ایشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بی زحمت خلق به مدد خدای به خدای رسیدم. 
نقل است که چون شیخ به در مسجدی رسیدی ساعتی بایستادی و بگریستی. پرسیدند: این چه حال است؟ گفتی: خویشتن را چون زنی مستحاضه مییابم و که تشویش میخورد که به مسجد در رود و مسجد بیالاید. نقل است که یکبار قصد سفر حجاز کرد. چون بیرون شد بازگشت گفتند: هرگز هیچ عزم نقص نکرده ای این چرا بود؟ گفت: روی به راه نهادم زندگی دیدم تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو و الا سرت از تن جدا کنم. پس مرا گفت: «ترکت الله ببسطام و قصدت البیت الحرام» خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی. نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا میروی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم. 
سید علی یار غازی


نوع مطلب : عرفان و تصوف،






صفحات :
|  1  2  3  4  5  >>  >  |